نمود و با سى هزار سوار آراسته متوجه يزد شد . چون اتابك از آمدن ايشان اطلاع يافت دانست كه تاب مقاومت ندارد . با لشكر و خزانه و حرم و خدم و زنان و فرزندان امير يسودر از يزد طبل رحيل كوفته روانهء سيستان گرديد و سلطنت دويست سالهء اتابكان را بنادانى و گردنكشى به بيگانه گذاشت . و در آن اوان والى سيستان سر از فرمان غازان خان پيچيده در آن ملك لواى سلطنت افراخته بود . چون خبر آمدن اتابك يوسف شاه استماع نموده بغايت مبتهج و مسرور گرديد ، باحترام هرچه تمامتر او را داخل ولايت خود گردانيد و بعيش مشغول گشتند . امير محمّد ايداجى كه بحوالى يزد رسيد سادات و قضات و اهالى يزد بقدم انقياد پيش آمدند . امير محمّد ايشان را استمالت نموده بلغدر [
a
72 ] نام شخصى از خاصان خود [ را ] بحكومت يزد تعيين كرد و خود متوجه اصفهان گرديد و مولانا سعد الدين نظرى « 1 » كه در آن ولا در يزد متوطن بود اين قصيده را در مدح امير محمّد و فتح بلده يزد گفته .
نظم
فتح يزد از فضل يزدان شد ميسر مير را * چون كشيد از فرط غيرت تيغ عالمگير را
خسرو عادل محمد آفتاب معدلت * آنكه دارد روز و شب در كيش دولت تير را
منت ايزد [ را ] كه راى آسمان آراى او * دور كرد از خانومان بدخواه بىتدبير را
لشكر اقبال او خواهد گشودن بىگمان * روم و چين و روس و هند و بلخ هم كشمير را
ايمنست از جور تير [ دور ] گردون زانكه جز * نيكوى جوشن نباشد ناوك تقدير را
بىتوقف كرد خصم هيچكس را منهزم * اندرين كار از كجا مدخل دهد تأخير را
هامش
( 1 ) - اصل : نظرى