نيز در همان ديه قلعه و مسجد و بازار و بيوتات و بساتين نيكو ساخته و مدت بيست سال حكومت يزد تعلق به او ميداشت و در سنهء اربع و ستمائه جهان فانى را وداع نموده سفر آخرت بناكام اختيار نمود و او را در مدرسهء وردانروز دفن كردند .
خبر سلطنت سلطان العارفين و قطب المحققين سلطان قطب الدين عليه الرحمه
شهريارى صاحب شوكت و جهاندارى عالى همت بود . كياست و شجاعت بكمال و گنجينهء سينه از نقود علوم مالامال داشت . آوردهاند كه چون زمام اختيار سلطنت يزد به كف كفايت او درآمد رسم جور و ستم در زمان او وجود عنقا گرفت و نامهء عدل انوشيروان و بذل حاتم درنورديد و حق تعالى در ولايت بر روى او گشوده بود .
شبها [ را ] بطاعت و عبادت بروز آوردى و روزها با علما مباحثه كردى و اكثر فائق آمدى و پيوسته بمهمات خلايق مشغول بودى .
نقلست كه در زمان سلطنت او روزى درويشى [
b
67 ] از مجذوبان در شهر يزد آمد و بغايت گرسنه بود . كسى به حال او نپرداخت . چون طاقتش طاق شد در بازار گرده [ اى ] از دكان خباز برداشت . خباز باز ستد و او را برنجانيد . بر در دكان ديگر رفت و چنين كرد . همچنان باز گرفتند و برنجانيدند . درويش آشفته بر در مسجد فرط آمد و در اندرون مسجد بگوشهاى رفت و سر بر زمين نهاد و گفت سر از زمين برندارم تا اين شهر خراب نشود . سلطان بنور ولايت دريافت . در حال سوار شد و به مسجد فرط آمد و نزديك درويش رفت و او را تدارك كرده گفت روا دارى كه به جهت گرده [ اى ] كه حفظ نفس باشد مملكتى خراب گردد . درويش چون اين بشنيد سر از زمين برداشت و گفت در مملكتى كه چون تو سلطانى باشد هرگز خراب نشود و روز بروز معمورتر و آبادانتر گردد . ان شاء اللّه تعالى .
نقلست كه روزى شيخ تقى الدين عمر استادان رحمه اللّه او را تب گرفت . شيخ فرمود كه اى تب از صحبت من چه ميخواهى . پيش سلطان قطب الدين رو كه او ترا