مىساختند و يتيمانى كه زادگان رعاع الناس بودند و معاش در وجه آنها مستمر مىفرمود و مسلك مراقبت احوال و كفايت مهم معاش ساليانهء ايشان [ 277 ر ] را به قدم اهتمام مىپيمود و احدى را موظف مىداشت و به بزرگترى و حضانت آنها مىگماشت .
و اما مساكين - پس چنان مطاياى مسكنت خود را از ريزش دستش گرانبار ساختند كه در حلبهء رهان استغنا توسن احوالشان بيشتر از اغنيا افتاد فوجى كثير و جمعى غفير از آن طايفه كه مستأهل مزاياى مكارم بودند مدارگذار مستمرى ساليانه از مواهب عميمش به جهت خود برقرار داشتند ، و جمعى ديگر به همان استفاده كه از فوايد دست احسانش هنگام نوال حاصل مىساختند و لواى گذران خود بدان مىافراختند اكتفا جستند . بنابراين از مسكين به جز اسمى باقى نماند و اگر مسكينان مستغنى شده را باز مساكين اطلاق مىكردند هر آينه از باب تسميت شىء به اسم ما كان مىبوده است . لاجرم صيت مسكيننوازيش به دامن نسيم و شمال تعلق جسته ، مبتداى مشارق را تا منتهاى مغارب مسير اقدام جواز ساخت ، و صيب كفش غبار فقر از ساحت احوال مساكين فرونشانيده به افاضت شأبيب عارفت مزرع احوال آنها را نيكو نواخت .
تطويل چيست ، لباس آن همه تفصيل را به طراز اين اجمال زينت دادن سررشتهء مقصود از اين داستان به دست مستمعان آوردن است :
شعر
هو البحر من اىّ النّواحى اتيته * فلجّته المعروف و الجود ساحله
فلو لم يكن فى كفه غير نفسه * لجاد به فليتق اللّه سائله