[ مآثر جرأت علينقى خان ]
غرض از نگارش اين داستان اشعار به بعضى از ماثر جرأت آن بزرگوار جرى القلب دولتيار تواند بود ارباب وثوق نقل مىكنند كه در سال آخر سلطنت شاه جنت مكان آقا محمد خان ، آقا بابا سلطان كه يكى از خواص غلامان آن پادشاه ذيجاه بود به تحصيل وجوه ماليات كرمان مأمور گرديده امتثال امر جهانمطاع را به ادمان وطآت اقدام توسن هاموننورد خويشتن را به آن خطه رسانيد و به تأديهء رسوم آداب نخست خود را مورد اصناف التفات و مرحمت خاطر عاطر خان گردانيد .
چون مدتى از توقف او در آن بلد گذشت و در تصاريف اين اوقات به قدم ادب مسلك مطالبهء وجه ديوان سپرد و رخت وصول به سر منزل مراد نبرد ، از بيم مؤاخذت پادشاهى روزى دست از آستين وقاحت بيرون آورده عصابهء بىشرمى به پيش ديدهء احوال بسته قدم در صفهء بار گذاشته به خلاف قانونى كه كار مىبست ، يعنى تا رخصت نمىيافت نمىنشست ، در بزم حضور عالى گستاخانه شرايط جلوس به تقديم رسانيده آغاز عتاب كرد و گفت مرا به تازگى فرمان رسيده كه بيشتر از اين توقف جايز ندارم و به هريك از وسايل حرمت و ادب يا خشم و غضب كه كار بدان پيشرفت نمايد وجه تحصيلى خود را به حيطهء وصول درآورده مسلك رجوع اردوى همايون سپارم و مرا كارى به هست و نيست نيست ، بلكه با هريك از اين دو احوال مسارعت در تسليم وجه حتمى مقضى است .
بالجمله سررشتهء كلام عتابآميز خود را از دست [ 161 ر ] نداد