دروازهبانان على الرسم درب دروازهء شهر را مىگشايند خود با جمعيت همراهى ناگهان يورش برده داخل دروازه [ شده ] و شهر را به حيطهء تسخير درآورده باشند . اما غافل از اينكه به فحواى كريمه
« وَ لا يَحِيقُ الْمَكْرُ السَّيِّئُ إِلَّا بِأَهْلِهِ »
به آتش كيدى كه افروخته عماقريب خود را سوخته خواهد ديد .
تبيين اين مقال آنست كه بعد از آنكه مشاراليه مراحل مسافرت را تا حوالى شهر طى كرد نيمه شبى آهنگ ورود به شهر بيرون حصار نموده خواست تا از دربند محلهء ابو المعالى داخل شده باشد . و چون سروى « 1 » كه در قريهء كسنويه « 2 » رايتافراز قامت رعونت است با دربند محلهء مزبوره سمت مقابله و محاذات دارد و هركه خواهد در شبانگاهان وارد آن دربند شود بايست مسلك اقتداى به آن سرو را سپارد اراده نمود كه آن سرو را در نظر گرفته بواسطهء آن خود را به دربند مذكور رسانيده باشد . از غايت عجله و شتابزدگى بلكه از راه برگشتگى بخت سريع الزوال و انتكاس رايت اقبال سروهاى اهرستان را مطرح اشعهء نظر ساخته به جانب آنها توسن توجه انگيخت و آبروى پيشوائى همراهيان را به خاك گمراهى ريخته لاعن شعور به گمان اينكه متوجه سرو كسنويه است مسافت وادى گمراهى را به خطوات قوايم مراكب خود و همراهيان مىپيمود و زبان گمراهيش به آواز بلند مضمون اين گفته مىسرود :
هامش
( 1 ) - ازين سرو اكنون نشانى نيست .
( 2 ) - كهنويه و كئنو نيز گويند و در كتب ديگر كثنويه ضبط شده است .