تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع جعفرى ( فارسى ) — صفحة 330

مساهمون:

ص٣٣٠
باخت و آن مستمند مستهام حاصل ليالى و ايام را صرف زحمت و مرارت مىنمود و مسلك شدت احوال را به قدم پريشانى و مسكنت مىپيمود در بزم دوران از دست ساقى قضا جامى نمىگرفت مگر مالامال از زهر قاتل و از ساغر زندگانى باده نمىكشيد مگر خاصيت‌بخش سم هلاهل . نهال ذلتش بيخ آورد و درخت مسكنتش به كثرت شاخ و برگ بر ساحت عالم يكسر سايه‌گستر . بناى عيشش متزلزل و پاى عشرتش در گل . دست ندامتش بر سر و شاهد مذلتش در بر . خانهء چاره‌اش در بسته و حريف بيچارگى در پهلويش نشسته . كامش تلخ و ماه مرادش رو به سلخ . [ 107 ر ] طباع از وى منزجر و دلها از وى متنفر . به هركه درود گفتى ناسزا در جواب شنفتى . به هركه مىپيوست ابواب مصاحبت بر رويش مىبست و به هركه مىجوشيد از خشم بر صفت رعد مىخروشيد . از غايت مسكنت انگشت‌نما و به تقديم نامرادى مسلك گم‌نامى پيما . و بالجمله با همه اينها هرگاه به جهتى از جهات زبان خانيت تعريفى از او مىكرد در دم اسباب عزتش از زمين و آسمان رو مىآورد ، رايت اقبالش بلند و نخل آمالش برومند ، درخت عزتش بارآور و نهال حرمتش سايه‌گستر ، مهرش در دلها جاىگزين و سخنش در مذاق خاطرها شيرين ، اشارتش را امتثال همراه و اطاعتش را سرمايهء حصول جاه مىدانستند . آنان كه از خواجگيش عار داشتند كمر به بندگيش مىبستند و كسانى كه صد فرسنگ از او مىگريختند با هزار اهتمام به دامن قربش مىآويختند . منكران را مراد و سركشان را منقاد مىگرديد . درخت معيشت از كوى ذلت به سرمنزل عزت مىكشيد . پس بنابراين مقدمات معلوم راى صواب‌نماى ارباب دانش