قدوم آن صباح و مسادر شاهراهش نگران . مصاحبتش [ 106 پ ] مايهء مفاخرت ، معاشرتش موجب حصول عزت ، خدمتش عين مدعا ، حرمتش واجب بر ذمت ماسوى . بالجمله با همه اين اوصاف بىمنتها به مجرد اينكه به موجبى از موجبات خاطر مبارك اولياى خانيت از او رنجه مىشد و به گوشهء چشم به عادت ارباب خشم به جانب او مىنگريستند ، نگريستن به خشم همان بود و از نظر كافه با همه قبول عامه افتادن همان .
عزت و اعتبار را چهار تكبير مىگفت و گوهر مضمون اين گفته :
مصراع
ميفگن كه دستم نگيرد كسى
به مثقب زبان حال مىسفت . كاخ حرمتش منهدم مىگشت و رشتهء اعتبارش منفصم . بنيان عزتش را سيل ذلت خراب مىساخت ، چشمهء اقبالش را دبور ادبار سراب . آنان كه با صد نياز سلامش مىكردند با هزارگونه ناز جواب سلامش را پس نمىدادند و كسانى كه چون از درشان درآمدى مقدمش را طليعهء صبح اقبال مىدانستند جمعى را به طرد و منع او گماشته درهاى سرا را بر روى او مىبستند ، و مريدانى كه گردن خاطر را به طوق ارادتش مطوق مىداشتند لواى مذمت و نكوهشش را مىافراشتند . مجملا از خاك مذلت برنمىخاست « 1 » تا اندام احوال را به كسوت عفو آن بزرگوار نمىآراست و به عزت سابق بر - نمىگشت تا گلبن رضامندى در ساحت گلزار خاطر عالى نمىكشت ، و هكذا هرگاه به عنوان تمثيل سپهر پركين به مقتضاى عادت ديرين يكى از اهل زمان را بستهء دام ذلت و خستهء سهام مسكنت پايمال حوادث ايام و ليالى و دستخوش ستم دوران لاابالى مىساخت و قمار كجرفتارى مى
هامش
( 1 ) - اصل : نمىخواست .