تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع جعفرى ( فارسى ) — صفحة 232

مساهمون:

ص٢٣٢
نجات نيست چرا از زمرهء ملوك كسانى كه بدان تمسك جستند از موجهء طوفان حوادث امان يافتند ، و از فرقهء نفاق آنان كه از آن تخلف ورزيدند به پايمردى غرق به دار بوار شتافتند . همانا چراغ دولت همايونش مقتبس از انوار تفضلات لايتناهى است كه هركه به قصد اطفايش به ملاء شدقيه پيش آمد با ريش سوخته پس رفت و نهال شوكت روزافزونش غرس اليد باغبان تأييدات الهى است كه هركه به آهنگ انداختنش با تيشهء خلاف برخاست همان تيشه‌اش بر پاى خود آمده به پا نشست . گلبن اقبالش از جويبار مكرمت ازل آب خورده كه گلهايش را آب و رنگى [ 73 ر ] ديگر است و گلزار شوكت بيزوالش از نفس نسيم بهار عنايت لم يزل بهرهء حيات يافته كه روايح رياحينش روح‌پرور . در مزرع دلهاى نژند به دست عدالت تخم بهجت كاشته چرا حاصل دعاهاى مستجاب برندارد و از خوشهء كام‌بخشى خاطرها خرمن دولت بيزوال انباشته . چرا همت همايون به جمع اين خوشه نگمارد . ميل خاطر اقدسش بجانب گذشت و بخشايش بدان پايه است كه در باب جرم و جنايت گناهان بزرگ را در معرض عفو جرم سوزش واسطهء حصول حوائج ديگر ساخته و عادت ابر مطير كفش به ريزش بدان مرتبه كه با همه معدلت و مروت با جوال كان سيم‌وزر و معدن لعل و گوهر رحمت نياورده خانهء آنها را از پروردگان خويش پرداخته . بساطى از عدل درچيد كه عقل تناسخى مذهب را انتقال روح نوشيروان به كالبد همايونش خليد . در حين نگارش اين فقره يكى از خواص احباب كه حضور داشت و به محاسن سوق و سبك كلامم در مدحت همايونش به قلم زبان بر صفحهء بيان حرف تحسين مىنگاشت اين رباعى خواند . به مناسبت مقام ايراد آن