زنگ قلق و اضطراب توانى زدود . چه ملتزم منقبت زاكيهام و مع ذلك دست كمال عجز به دامن احوالم تعلق ساخته است و ازين رهگذر قلق را در ساحت خاطر مجالى تمام است .
خرد پس از لمحهاى تفكر گفت زهى اقبال بيزوال داور بيهمال كه آويزهء گوش شاهد نعت ذات كريمش را اين درر شاهوار كه از غايت بهاى مناسبت بسى گرانبها باشد از بحر جريدهء اشعار انورى به غواصى تفكر بيرون آوردهام .
بيت
حكم يزدان اقتضاى آن كرده بود اندر ثرى * كز جهان بر دو محمد ختم گردد سرورى
اين به انواع هنر معروف در فرزانگى * و آن به اجناس شرف مشهور در پيغمبرى
حكم آن در شرع و دين از آفت طغيان مصون * راى اين در حل و عقد از قدح هر قادح برى
داشت آن را حلقه در گوش آدم اندر بندگى * داده اين را جان بر لب عالم اندر چاكرى
حكمت آن كرده در بحر شريعت گوهرى * همت اين كرده بر چرخ بزرگى اخترى
بود بر درگاه حكم او جهان فرمانپذير * هست در انگشت قدر اين نه سپهر انگشترى
آنكه شد در طاعت آن داد دهرش . . . « 1 » * هركه شد در خدمت اين داد بختش سرورى
هامش
( 1 ) - ناخوانا