كه اشعار آن ابناء بدن يعنى روح را جز انباء بهجت و روح نبود در خريطهء حافظه محفوظ آمد و شاهد مرام دل صاحب غرام را ملحوظ و حصول امنيت را به صفوف مسرت محظوظ . بعد از آن دل بلهوس را هوس ديگر در دل افتاده تقاضاى توشيح آن پيش گرفت و در اين تمنامى كوفت . تا وقتى به دستيارى طبع بر رويش گشوده آمده آن را موشح ساخت ، و لا يخفى غوصه لمن كفل لخروج درره غوصه .
بعد ما كه به پايمردى طبع آن قصيدهء غراموشح آمد دل سودائى آغاز سوداى ديگر نمود و خاطر مقترح اقتراح مجاوبت آن كرد . هرچند شهد ، لمؤلفه
عذونا كسالى فان الكسل * لاحلى من السّكر و العسل
كام طبع را شيرين مىنمود باز حنظل اقتراح دل و الحاح او در مسئلت كه عاقبت منتج طايل بود اضعاف آن مرارت مىبخشود . لاجرم استخلاص اين ورطهء هايل و تقصى اين واقعهء مشكل را انشاد قصيده به همان بحر بجز روى از روى متابعت و مبايعت كالاى پيروى به اقدام طبع روان در منقبت و مديح خديو صاحبقران كه نام همايونش مدبج دفاتر ارباب بيان باد و راه احوال ميمونش پوييدهء پوينده پاى داد دست داد ، لمؤلفه
گرچه شكر از دهن دل نشدى يكسره سلب * منه الطبع على القلب . . . « 1 » شكر القلب [ 61 پ ]
هامش
( 1 ) - يك كلمه ناخوانا .