و الحلم خاطبه با * نّ الصفح شيمة من قدر
زمانى مديد زيستم . گفتم شمهء وصف آن سلطان كشور بلاغت است .
يعنى پس از آنكه غايت قدرتش در تقريع اعادى نمودار آمده حزم بدان روش گفتنش ، حلم به نقيض آن مىخواندش كه گذشت از جرم خوى كسى است كش به صفت غايت قدرت اتصاف باشد ، يعنى اشهب بلاغت را در ميدان سخن و كميت فصاحت را در عرصهء كلام آهستهتر ران تا غبار حسد بلغا ، لمؤلفه
الذى حد قابض الارواح * فى اغتيال الحسود قد بلغا
كه هايجش جز آن ركض نباشد ، روز روشن حيات برايشان مانند شب ديجور نگرداند ، نظم بيست و ششم برخواندم
متردد متلبث * ما بين غمد او شهر
گفتم نيز بقيهء وصف است ، يعنى پس از تقاضاى هريك از حزم و حلم ضد يكديگر را لاجرم تردد و تلبث دارد ، آن سلطان كشور سخن در ميان تيغ بلاغت آختن و بدان حده مصاقع را به مصرع هلاك انداختن و در نيام كردن آن و تأمين آن قوم غبطت نشان ، چون از شجرهء راسيهء اشعار بيست و هفتم و هشتم و نهم
اصرعت فى مرى الهوى * و اصبت من نيل النظر
و عزلت سمعى بل عذر * ت الى سواك عن البصر
ويلاه من اصغاه ان * عذل العذول و ان عذر
ثمرات صنوف التذاذ اقتطاف نمودم ، با استحالت وصف برومندى آن ، تا وصف خامهء سرگشته را معاف نمودم پس شعر سيم و سى و يكم