دارد . چون مهرهء تمنى در ششدر امتناع نگريست دست آويخت به دامن الحاح كه هو وسيلة النجاح ، لمؤلفه
فلما جاوز الالحاح حدّا
فرّ اين ورطهء هايل را به كرّ ساحل اين اشتراط كه « ما هو الا كرّ على ما فرّ » بر خود قرار دادم ، حاصل شرط آنكه اگر در امر مراعات رود يعنى آحاد به عشرات بسط آيد هر حكمى كه او را بعد از جمع در عدد وفق دهد واجب الامتثال است و هيچ يك را بىشايبهء خلاف و جزافى از آن نكول و انحرافى نخواهد بود . چون چنين معمول رفت بعد از بسط و پس از جمع برحسب حس اتفاق كه « فما الدولة الا الاتفاقات الحسنة » عددش با عدد اين حكم با تأكيد كه « فجىء فوجب لك جهد فوجب لك جهد » موافق آمد و آفتاب اميد دل اميدوار از مشرق حصول شارق ، لمؤلفه
به امداد دل حيران قضا برخاست و ز يارى * به پا بنشاند در دم طالع ناسازگارش را
پيش از تكلم دل سؤال جواب را جواب سؤال مقدر را بجز ايفاى به مقتضاى شرطى كه فيما بين سمت تمهيد يافته راهى نجستم . لاجرم به سحق مسك از فرّ اين نظم كه غاليهء گيسوى نعت كلام ناظم را زيبنده است [ 59 پ ] كمر اهتمام بستم ، لمؤلفه
لعمرى حرام للمصاقع صمتهم * و قد سمعوا السحر الذى كحلال
لما اوجب الرحمن من فتح السن * لدعواته دفعا لعين كمال