و هواك قتال بلا * نيل الصوارم و السمر
فكان حبك فى الورى * بغض المليك المقتدر
برخواندم ، گفتم فرط هواى حسناى دلرباى اين دو قريض كه از لئالى ثمين الفاظ رشيق ، لمؤلفه
كشيدهء به گوش اندر آويزها
كشنده مصاقع بلغاست ، اما بىآلت حرب و جدل از تيغها و نيزهها .
پس گوئى دوستى ابن حسنا از افراط در قتل عشاق فصحا و شيفتگان بلغا دشمنى پادشاه دشمن گداز است ، افنى اللّه تعالى اعاديه بالعموم كه ، لمؤلفه
و للاعداء اقتل من سموم
تا از آسمان آن قصيده اين آفتاب زايد النور ساحت آمال مردمك ديده را روشن ساخت ، يعنى نظم سى و دويمين
شمس الضحى قمر الدجى * فلك العلى ملك البشر
گفتم اين كلام بلاغت نظام اضائت ساحت امنيت را آفتاب چاشتگاه است و انارت ظلمتكدهء [ 60 پ ] دل را ماهى با صفت كشف ظلمت همراه سپهر بلندى بلاغت است ، پادشاه كلام ارباب فصاحت ، لمؤلفه
تا ديدهء ناديده در آن بحر گهر دار * غير از در خوشاب و بجز لؤلؤى شهوار
كش با عمى ملازمت فيما بين ممهد و برقرار بود ، از مشاهدت نظم سى و سيمين
فتحعلى شاه الذى * هو بن جد ابو ظفر
كه شاه بيت قصيده است غيرتافزاى ضيابخش جهان آمد همى ،