شمار به بياض با مىرساند ، و ذوق شب وصل غوانى عاشق بيقرارى را كه در مرصد ترقبش با دل داغدار و جان پرشرار صباحى به رواحى پيوندد ، در اين مساق خاطر اين شعر مناسب اجادت كرده است ، لمؤلفه
يا من طرحت بساط البين بين نوى * سل لذة الوصل ممن بات منتظرا
بنابر تنسيق اين مقدمات دقيقهء حكمت اين قضيت كه داور حكيم به تشهير خبر وصول موكب همايونش دلهاى غمگين صفاهانيان را اليف اقسام مسرت نمود و عما قريب به اسماع قضيهء مويسهء فسخ عزيمت اقدسش مسرت را به خيبت تبديل فرمود ، معلوم راى روشن اولو الالباب باشد . يعنى همانا حكمت آن قضيت محض آن بودى كه بعد ما كه جان متعطشان باديهء شوق را الهيب هواجر انتظار و حر ظهاير ترقب خاطر اميدوار بيتاب گرداند زلال وصال موكب فيروزى اتصالش را تسكين ديگر متصور باشد ، و پس از آنكه روان بيماران مرض حرمان را دست شدت مرض محرومى گريبان تابتاب دهد نوشداروى تقبيل خاك آستانش را مزيد خاصيت در نظر ، لمؤلفه
آنكه تلخ از طعم زهر انتظارش گشت كام * برد از شهد وصال يار لذت لا كلام
بيشتر يابد ضياء از خاك پاى توسنش * ديدهء بيننده در راه شه قيصر غلام