لاوجود باشد .
پس از اينجا سبق عدم لازم آيد از براى آنكه محدّث عبارت است از چيزى كه نبوده باشد و پيدا شود ، اكنون برهان بر اين كه نفس ناطقه مؤلّف است از ذوات مفردات روحانى ؛ و نمىشايد كه نفس شىء واحد باشد از براى آنكه از او افعال و احوال و صفات مختلف مشاهده مىكنيم ؛ و اگر معترضى گويد ممكن است كه شىء واحد را خواصّ بسيار بود ، و بدين سبب از او احوال و افعال و صفات مختلف صادر شود .
لكن در جواب گوييم جايز است به شرط آنكه اين خواص و افعال [ و اقوال ] و احوال كه در نفس ناطقه است مخصوص باشد به دو ؛ و اگر نه اثر او در غير او باشد ؛ و ما مىبينيم اين خواص و افعال و صفاتى كه در نفس ناطقه است موجود است در بعضى از جمادات نيز ؛ و آنچه موجود است در جمادات ، همان موجود است در نباتات مع زيادات كه آن موجود است در انسان ، و آنچه موجود است در نباتات موجود است در حيوان غير ناطق با زيادات كه آن در انسان موجود است ؛ [
v
348 ] ( * )
[ و آنچه در حيوان غير ناطق موجود است نيز در انسان موجود است با زيادات ديگر ، و چون اختلاف در لوازم پيدا شد همچنين اختلاف در ملزومات نيز لازم آمد باتّفاق ساير عقلا . پس لاجرم ذوات روحانى و صفات جوهرى [ برگ 1 + 57 با ] هر نفس ناطقه را متعدّد باشد . پس صفات جوهرى به حسب اصطلاح ما مقصود صفات علويّات است و روحانيّات كه آن را بسايط گويند ، و چاره نيست از آنكه مفرداتى كه در انسان هست ، اخسّ او موجود است ، در جمادات به مرتبهء نباتات مىرسد و اشرف نباتات به مرتبهء حيوانى . بعد از آن ديگر مفردات به دو مضاف مىشود تا اسم انسانى مىيابد ، ]
هامش
( ( * ) . نسخهء اساس از اينجا افتادگى دارد ، كه ناگزير بر مبناى تنها نسخهء كامل در اختيار من ، « نسخهء با » برگهاى افتاده را - كه يازده برگ است - مىآورم . )