تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع التواريخ ( تاريخ هند و سند و كشمير ) ( فارسى ) — صفحة 114

مساهمون:

ص١١٤
دل به دنيا خواهد داد ، و هوس عروسى و آرزوى شبق و پيوند دارد . فرمود كه هرروز او را به شهر برند تا به دنيادارى و حرص مايل شود . ديگر روز او را به شهر بردند . رنجورى ديد كه شربت در دهانش مىريختند ؛ و هم چنان پيرى ديد كه عصايى در دست گرفته ، و استقامت بالاش منحنى و معوّج شده ، پاىكشان به دشوارى در راه مىرفت . چون از او بگذشت ، جنازه‌اى ديد ، گروهى در عقب او دوان و گريان ؛ و به زبان از هرسه حال استكشاف نمود . گفت آنكه بزاد و داماد شد ، هم‌چنين خواهد شد . لا شكّ هركه بزايد جوان شود ، و اگر زمان يابد پير گردد و بعد از آن بميرد . گفت پس دنيا آن نيرزد كه كس داماد شود و فرزند آورد و خان‌ومان سازد . چون عاقبت اين شادى همه غم و اندوه خواهد بود . باز اين سخن به سمع پادشاه رسانيدند . از اين سخن شكسته خاطر و كوفته ضمير شد و گفت : چرا در انجمن اين‌چنين جايهاى ناخوش برديد . او را به موضع نزه دلگشاى راحت افزاى باصفا بريد تا دلش قبول كند و ملول و ذلول نگردد . ديگر روز او را به صحرا و مرغزار بردند . شخصى را ديد ريش تراشيده و جامهء ژنده و خلقان پوشيده ، و عصايى و كاسه‌اى در دست گرفته . پرسيد كه او چه كس است ؟ گفتند او مردى است دنيا را ترك كرده و سه طلاق بر گوشهء چادر او بسته ، و سيروسلوك در راه خدا پيش گرفته . پسر اين روش پسنديد و گفت : ناچار چون بايد مرد ، اوليتر آنكه برين طريقه و شيوه زندگانى كنند . مقرّبان اين حال با پدرش بازگفتند . پادشاه را بغايت ناخوش آمد و گفت اين پسر سر دنيادارى و پاى جهانبانى ندارد ، و از دست خواهد رفت ؛ فرمود تا او را در حصارى محصور كردند ، و دامى استوار در سر آن حصار كشيدند ؛ و چهارصد پهلوان بهادر نگهبان كردند تا نگذارند پسر به جايى رود ، و او سالها در آنجا محبوس و در قيد و حبس مسجون بود . و السّلام . ]
جامع التواريخ ( تاريخ هند و سند و كشمير ) ( فارسى ) — صفحة 114 | محمد روشن / رشيد الدين فضل الله همدانى