فصل چهارم « * » در سيرت و سلوك و حالات و مقالات شاكمونى « 1 » [ شاكمونى چون به حدّ بلوغ و مرتبهء سبوغ رسيد دل به هيچ ننهاد . دنيا را بى وفا و پر جفا ديد ؛ از تتّبع او مأيوس شد ؛ از او نفرتى تمام و نبوتى مفرط داشت . پدرش شدودن « 2 » گفت : اين پسر را چه افتاده است كه هيچ هوا و هوس جوانان ندارد . شهر را بيارايند ، چنان كه انجلاب دلها و خاطرها بربايد ، و او را به شهر برند و در آنجا بگردانند تا هرچه او را خوش آيد ، اختيار كند ؛ و در شهر و بازار نادى منادى كند كه شهزاده به سمت تماشا و تفرّج به شهر مىآيد .
همه بازارها و برزنها را كلّه و آيين بستند ، و مطربان و خنياگران و مغنيّان بر دروب محلّات بنشاندند ، و خدم و حشم جمع آمدند و پسر را به عظمتى هرچه تمامتر گرد شهر برآوردند . از اتّفاق به جايى رسيدند كه بزرگى را پسرى در وجود آمده بود . خرّمى و شادى مىكردند و مطربان سماع مىدادند ، و بسيار خلايق جمع آمده از آنجا به جايى ديگر رسيدند . دخترى به شوهر مىدادند ، بر عروسى طرب و شادى مىكردند ؛ و همه مردم خوشدل و خرّم بودند .
چو سروارت سد « 3 » آن حالها بديد ، پرسيد كه موجب اين نشاط چيست و سبب شادمانى . گفتند : يك جا پسرى زاده است و يك جا دخترى به شوهر مىدهند . گفتند چون موجب جمعيّت مردم است نيكو است و پسنديده ؛ و مقرّبان اين حال به پدرش باز نمودند . پدر را بغايت خوش آمد و گفت : پسر
هامش
( * ) . فصل چهارم در نسخهء « با » روايتى ديگرگونست و با نسخهء اساس ما متغاير ؛ ناگزير آن را نيز به تمام مىآورم . نسخه بدلهاى اين فصل را نيز به تمام مىآورم .
( 1 ) .S ? kyamuni( 2 ) .S ? uddhodana( 3 ) .Sarv rthasiddha