تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع التواريخ ( تاريخ هند و سند و كشمير ) ( فارسى ) — صفحة 94

مساهمون:

ص٩٤
شدند ، و از ايشان يكى بزرگتر بود و فرزندان بسيار داشت . خاتونش نماند . وزرا گفتند كه در فلان ولايت دختر فلان پادشاه معظّم از بهر تو خواستدارى نماييم . به اجازت دختر خواستن پيش آن پادشاه رفتند . پادشاه گفت : ما دختر بدان شرط بدهيم كه پادشاهى آن ملك از آن آن فرزند باشد كه از دختر ما بزايد ؛ و تا پسران كه دارد از پيش خويش دور نكند ما دختر به دو ندهيم . وزيران اين شرايط بتمامه قبول كردند . بعد از آن دختر پادشاه را بخواستند و به پيش پادشاه خود بردند . چون اتّصال واقع شد به مباركى از اين دختر پادشاه را پسرى خداى تعالى روزى كرد كه به حسن نادرهء زمان بود و ماه تابان و آفتاب درخشان . و چون خداى تعالى اين پسر را به حد بلوغ رسانيد و رشدى تمام پيدا كرد ، مادر پسر وزراى پادشاه را گفت كه شما با پدر [ من ] شرط كرده‌ايد كه پسر من پادشاه باشد . اين همه پسران مهتراندچگونه بگذارند پسر من پادشاه باشد . بايد كه به موجب شرط اين پسران را از اين مملكت بيرون كنيد . وزرا چون اين بشنيدند بالسّمع و الطاعة گويان پيش پادشاه حاضر شدند و به پادشاه عرضه داشتند . پسران مهتر چون بشنيدند ، پيش پادشاه آمدند و گفتند باتّفاق كه پادشاه بايد كه از جانب ما پسران آسودهء خاطر و مرفّه باشد ؛ و اگر خاطر پادشاه از وجود ما بندگان پريشان است ، تا ما جلاى وطن كنيم . بعد از آن خاتون گفت : اگر ايشان از اين مملكت بيرون مىروند بايد كه خدم و حشم خود را از اين مملكت با خود بيرون نبرند ، بلكه تنها بروند . پسران پادشاه به موجب اشارت و دلخواه حرم پادشاه ، پيش از آن كه پدر اين حكم كند تنها و پياده هريك زن خود را برگرفتند ، بىسروسامان سر در عالم نهادند و مسافرت اختيار كردند ، و به سياحت غور و نجد و كوه و هامون مىپيمودند . روزى از روزها در حين مسافرت به بيابانى رسيدند . پيرى را ديدند آنجا
جامع التواريخ ( تاريخ هند و سند و كشمير ) ( فارسى ) — صفحة 94 | محمد روشن / رشيد الدين فضل الله همدانى