[ پادشاه را گفت بفرماى تا گوش و بينى مرا ببرّند و از شهر بيرون كنند تا بروم و او را و لشكرش را هلاك كنم .
او پيشتر بيامد و خود را مثله به زنايير ( 1 ) نمود و گفت : من پادشاه خود را پند دادم و نصيحت كردم تا به ايلى پيش آيد . برنجيد و مرا مثله كرده از پيش خود براند ، و خود روى به بيابانى نهاد كه چند روزه آب در آن نيست . زنايير فرمود كه ما را رهبرى كن . ده شبا روز برفتند و اكثر هلاك شدند . زنايير پرسيد كه چه كردى ؟ گفت : من كار خود كردم ، هرچه خواهيد با من بكنيد . شما را براى هلاك آوردهام .
پادشاه اسب براند . مغاكى ديد آنجا نيزه به زمين فرو برد . چشمهء آب ظاهر شد . همه مردم و حيوان بخوردند و زنايير قلاوز را نواخته از آنجا بيرون آمد .
به ولايتش قيش ( 2 ) و بحرين ( 3 ) رسيد . لشكر او آنجا گرفتار شدند . و او نيز مادر پادشاه نگاه مىداشت .
مادر پادشاه قيش را مىگفت : پسرت را چنين كنم و چنين كشم . گفت : تو در بند بستهاى ، چه توانى كرد . ناگاه بادى برآمد و كشتى او را به معبر ( 4 ) انداخت ؛ و در آنجا شيرى بود كه همه مردم از او در زحمت بودند . او را بكشت به آن طريق كه بازوبند خود در دهن شير نهاد ، و نام او بر آنجا نوشته بود .
پادشاه معبر چون بديد ، بدانست و او را احضار فرمود و دختر به او داد ، و با لشكرى بفرستاد تا ولايت قيش بگرفت ، و جملهء فارس ( 5 ) مستخلص كرد ، و هفتاد سال پادشاهى كرد . چون وفات يافت پسر او برداتابيت ( 6 ) به جاى او بنشست ، و چند سال پادشاهى كرد .
بعد از او شنكله ورسه ( 7 ) بنشست ، و شهرى بنا كرد نام آن پرتن ؛ و چون ]
هامش
( ( 1 ) .Zan hir)
( ( 2 ) .K ? is ?)
( ( 3 ) .Bahrain)
( ( 4 ) .Ma bar)
( ( 5 ) .F rs)
( ( 6 ) .Vardhanadipa)
( ( 7 ) .Sangikavarma)