طاير بوقا را با لشكرى از مغول و تازيك به محاصرهء آن بگذاشت ، و به مباركى در روز شانزدهم ذى الحجّه حجّهء اربع و خمسين و ستّ مايه مراجعت فرمود كامياب و كامران .
بنهء ركن الدّين را با حواشى و مواشى در قزوين ساكن كردند و لشكر او را متفرّق به امرا سپردند ، و ركن الدّين در بندگى پادشاه به جانب اردو كه در حدود همدان بود ملازم [ شد ] ، و از معتمدان خويش دو سه كس را در مصاحبت ايلچيان پادشاه به جانب قلاع شام روان كرد تا كوتوالان را بيارند و آن قلاع را به اسم بندگان پادشاه محافظت مىكنند ، تا به وقتى كه چتر فلكساى پادشاه بدان حدود بازرسد مصلحت آن فرمان شود .
و ركن الدّين منظور عاطفت و رحمت پادشاه بود . در اثناى اين حالات بر يكى از بنات مغول عاشق شد ، و آن خطبهء ملك را به خطبهء او بدل كرد .
پادشاه بفرمود تا آن دختر را به وى دادند .
روزى در مجلس شراب اين رباعى را از مطربان درخواست .
بيت
شاها به درت به زينهار آمدهام * وز كردهء خويش شرمسار آمدهام
اقبال تو آورد مرا موىكشان * ورنه به چه كار و به چه بار آمدهام
و او ديگ سودا و هوس تماشاى فحول شتران بختى پختى . روزى پادشاه او را صد شتر فحل بخشيد ، و غرض از آن هوس نظارهء جنگ و گشنى شتر داشتى .
و چون از كار عروس فارغ شد ، التماس كرد كه او را پادشاه به حضرت منكوقاآن فرستد . ملتمس او موافق راى پادشاه بود . در غرّهء ربيع الاوّل سنهء خمس و خمسين و ستّ مايه با نه كس متوجّه آن حضرت شد در مصاحبت ايلچيان . خورشاه از خدمت پادشاه متقبّل شد كه چون به گردكوه رسد ، كوتوال و اصحاب او را فروآورد . و چون روان شد جماعتى از مغولان را مقدّم ايشان بوجراى [ نويان ] جهت ملازمت و محافظت او نامزد كرد . چون به پاى