حاكم آنجاى را به حضرت پادشاه آورد ، و ديگرى را از مصاحبان وزير قهستان [ تسريح دادند ] به طلب [ حاكم آنجا . و ] سيف الدّين سلطان ملك را با قومى ايلچيان به پيش ركن الدّين فرستادند كه پادشاه جهان به دماوند نزول فرمود ، ركن الدّين را روى به بندگى بايد نهاد ، و اگر از جهت كارسازى چند روزى متوقّف مىماند ، پسرى را در مقدّمه فرستادن روا بود .
ايشان غرّهء رمضان سنهء اربع [ و خمسين و ستّ مايه ] به پاى ميمون دز رسيدند . از خبر وصول رايات جهانگشاى بدان حدود و اشارتى كه فرموده بودند ، ركن الدّين و اصحاب او مضطرب و متحيّر گشتند ، و رعب و خوف بر او مستولى شد . گفت : پسر را مىفرستم . و پسر را در صحبت ايلچيان در هفدهم رمضان بفرستاد .
رايات همايون پادشاه به سرحدّ ولايت ركن الدّين رسيده بود . پسر [ او ] را بنواخت ، و چون هنوز طفل بود ، بعد از دو روز بازفرستاد و فرمود كه اگر ركن الدّين ديرتر به بندگى مىتواند رسيدن ، برادر ديگر را زودتر بفرستد ، تا شهنشاه را كه چندگاه است كه ملازم اردوست بازفرستد .
در اين ما بين چون مسافت از رودبار الموت تا اردوى پادشاه نزديك بود بر دوام ايلچيان تردّد مىنمودند و از حضرت پادشاه وعد استمالت و وعيد و انذار مىفرمودند .
القصّه ركن الدّين پنجم شوّال سنه اربع و خمسين [ و ستّ مايه ] برادر خود شيرانشاه را به حضرت پادشاه روانه كرد . و شيرانشاه سوم روز را كه هفتم شوّال بود در ناحيتى كه فسكر خوانند از مضافات رى ، به بندگى پادشاه رسيد . و در آنوقت وزير گيلكى از گردكوه قاضى تاج الدّين مردانشاه را به بندگى پادشاه جهان رسانيده ، و از آنجا نهم شوّال برادرش شهنشاه را اجازت مراجعت دادند به شرط آنكه اگر ركن الدّين قلعهء ميمون دز را خراب كند و بنفس خود روى به بندگى پادشاه نهد ، چنان كه عادت عاطفت آن حضرت
جامع التواريخ ( اسماعيليان ) ( فارسى ) — صفحة 185
مساهمون: محمد روشن
ص١٨٥