تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع التواريخ ( اسماعيليان ) ( فارسى ) — صفحة 163

مساهمون:

ص١٦٣
گفتندى كه از ثقات و مقرّبان المستنصر باللّه بود در سنهء ثمان و ثمانين و اربع مايه اعنى بعد يك سال از حالت وفات المستنصر باللّه به الموت آمد پيش سيّدنا ، و او در تعظيم و توقير او تاكيدها نموده و مبالغتها كرده ، و قاضى نوادهء نزار كه از جمله ائمّهء ايشان بود ، در زى اختفا و لباس توارى به الموت آورده بود ، و آن سرّ جز با حسن صبّاح با كسى ديگر نگفته و اظهار نرفته ، و او را به پايان الموت به ديهى متوطّن كرده ، به موجب حكمت ازلى كه مستقرّ امامت از مصر به ولايت ديلم منتقل مىبايست شدن ، و به اظهار آن [ رسوايى ] كه ايشان آن را دعوت قيامت خوانند به الموت مىبايست بودن . و معتقد اهالى نواحى الموت آن است كه محمّد بن بزرگ اميد را بر قلعهء الموت پسرى آمد ، و هم در آن‌روز امام موهوم را در ديهى از پاى الموت ، اين حسن از مادر بزاد ، بعد از سه روز زنى بر قلعهء الموت آمد ، و در سراى محمّد ابن بزرگ اميد رفت ، و چيزى در زير پنهان داشت ، به آن موضع كه طفل محمّد بزرگ اميد [ را ] خوابانيده بودند بنشست . [ 54 ] و در آن ساعت به حكم حكمت الهى غيرى آنجا حاضر نبود ، اين [ زن ] حسن پسر امام را به جاى او بنهاد ، و كودك محمّد بزرگ اميد را با زير چادر گرفت و ببرد . و بر تصديق اين قول از محمّد پسر حسن روايت كنند كه گفته است : حديث نبوّت حسن از محمّد بن بزرگ اميد چون بنوّت اسمعيل از ابراهيم بوده است عليهما السّلام . و تفاوت بيش از آن نبوده كه ابراهيم دانسته است كه اسمعيل پسر امام است نه پسر او ، چه آن‌وقت تبديل پسران به معرفت و رضاى ابراهيم بوده [ است ] ، و اين سرّ از او مخفى نه . و اينجا محمّد بن بزرگ اميد اين سرّ ندانسته ، و حسن را كه امام بود پسر خود پنداشته . و ارباب اعتقاد اوّل و روايت متقدّم گفتند محمّد بن بزرگ اميد بعد از ولادت پسر واقف شد كه پسر از آن او نيست . و در اين باب هذيانات و
جامع التواريخ ( اسماعيليان ) ( فارسى ) — صفحة 163 | محمد روشن / رشيد الدين فضل الله همدانى