حكمت به ايّام كيامحمّد پدر خويش هميشه كلمات ] خطابى و امثال آنكه به نظر اوّل عوام مردم به اتمام [ آن اعجاب نمايند ، همى راندى ، و به استحسان آن ] دعوت مىگفتى ، و به لطف و رفق و مدارا آن قوم را مشعوف و مكنوف مىگردانيدى . و چون پدرش از اين معانى عارى بود ، و رفيقان مثل آن مقالات نشنيده بودند ، او را در جنب پدر عالمى متفوّق و دانايى متفنّن مىدانستند ، در گمان مىافتادند كه امامى كه سيّدنا وعده داده است اين است . ارادت رفيقان در حقّ او زيادت مىشد ، و در متابعت او مسارعت و مبالغت مىنمودند .
پدرش كيامحمّد چون اين حال بشنيد ، و بر ظنون مردم آگاه شد ، و در التزام قاعدهء پدر و سيّدنا در كار دعوت به امام و اظهار شعار اسلام متشدّد بود و آن شيوه را متقلّد ، آن كار [ را خطاى عظيم ] دانست ، بر پسر انكار بليغ نمود ، و مردم را جمع آورد و گفت : اين حسن پسر من است ، و من امام نيستم ، بل كه از دعات امام يكى داعىام ، و هركه به غير اين سخن مسموع و مصدّق دارد كافر و بىدين باشد .
و قومى را بر اين موجب كه امامت پسرش را تصديق كرده بودند به انواع مطالبات و عقوبات و مثله و شكنجه رنجه مىداشت ، و به يك دفعه دويست و پنجاه كس را بر الموت بكشت ، و بر پشت دويست و پنجاه كس كه بدين تهمت موسوم بودند نهاد ( ؟ ) و از قلعه بيرون كرد .
و حسن نيز از تبعت اين خايف گشت ، و از تأديب پدر هراسان ، و در تبرّا از آن حوالت ، و تباعد از آن مقالت فصول نوشت ، و جماعتى كه به امثال اين ظنون موسوم گشتند طعن و لعن كرد . و حسن در تفصّى از آن تهمت لطايف الحيل مىساخت تا آن خيال از ضمير پدرش برخاست .
اما اتباع و اشياع ارتكاب محظور و شرب خمور را علامت ظهور امام موعود مىدانستند ، تا او چون قايممقام پدر شد ، بر تعظيم و تكريم او به حكم اعتقادى كه به او داشتند و او را امام مىپنداشتند زيادت توفّر و مبالغت
جامع التواريخ ( اسماعيليان ) ( فارسى ) — صفحة 160
مساهمون: محمد روشن
ص١٦٠