تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع التواريخ ( اسماعيليان ) ( فارسى ) — صفحة 146

مساهمون:

ص١٤٦
و بيست و سوم محرّم سنهء اربع و ثلثين و خمس مايه اميرنا [ ما ] ور بن كيكاوس به گيلان شد ، به جايى كه سياكيل‌رود خوانند ، و به موضعى كه ارنگه خوانند ، دزى بساخت ، و رفيقان را آنجا بنشاند . و هم در اين سال سياوش پسر خليل وهسودانوند و شاهنشاه علوى قزوينى عم‌زادهء خليل و شرفند امير بيستون و لامسار و امير ملك پسر شمشيرزن و شقينى ( ؟ ) كه هردو عم‌زادگان خليل [ ملك ] بودند ، با قومى از صارم رستاق ديلمان باهم مواضعه و موافقت كرده بودند و انديشيده كه با رفيقان مكرى و غدرى كنند . از ايشان يكى اين حال بازگفت . همه را بگرفتند و به الموت آوردند ، و به استقصا از هريك جدا بپرسيدند . همه مقرّ آمدند و به گناه اعتراف آوردند . همه را مقيّد و محبوس كردند . و بيست و يكم ربيع الاخر رفيقان به قصران رى شدند ، و عبد الملك قصرانى را بگرفتند با پسرش كه رئيس آنجا بود ، و او با برادرانش دشمنى رفيقان مىكردند . و جماعتى ديگر بودند كه به نفاق و ريا زندگانى مىكردند . همه را بگرفت و بكشت بعد ما كه بر جرايم و آثام خود اقرار كرده بودند . و در شوّال سنهء اربع و ثلثين و خمس مايه جوهر خادم سلطان سنجر ملقّب به مقرّب بكشتند . و چون اين خبر به شحنهء رى عبّاس رسيد كه از آن جوهر بود ، با جملهء لشكر رى بر سلطان عاصى شد . و در رى و نواحى آن مردم را به نام رفيقان مىكشتند . و در شانزدهم محرّم سنهء خمس و ثلثين و خمس مايه دهخدا ابو يوسف با فوجى رفيقان خراسانى و خوساب با [ سفيد ] دارى شدند ، و صد و اند كس را بكشتند ، و با غنايم و چهارپاى بسيار بازگشتند . و در سيزدهم ماه ذيقعده سنهء خمس و ثلثين و خمس مايه كياعلى پسر كيابزرگ [ اميد ] با لشكرى بر صوب خرگام شدند . و از اتّفاق قتلغ ابه والى قزوين به جهت پيكار الموت با لشكرى به اشارت سلطان آمده رسيده بود ، و