نصيب خود با دعوت دادندى . و همچنين دز لشكه بگرفت .
و منتصف محرّم سنهء ست و عشرين و خمس مايه لشكر الموت عزم گيلان كرد به قصد با هاشم علوى ، كه او به ديلمان دعوى امامت زيديان كرده بود ، و [ به ] خراسان و اطراف نامهها مىنوشت ، و مردم را بر خصمى ايشان غرور [ مى ] داد . كيابزرگ [ اميد ] به او نصيحتنامهاى نوشت تا حجّت خداى بر وى متوجّه باشد . چون رفيقان عزيمت گيلان كردند ، پيغام با هاشم آوردند ، كه گفته بود كه گفتار شما همه كفر و الحاد و زندقه است ، اگر حاضر شويد مناظره كنيم ، كافرى شما ظاهر گردد ؛ و لشكرى جمع كرد .
رفيقان در محرّم سنهء ستّ و عشرين و خمس مايه به او رسيدند و مصاف دادند . ابا هاشم هزيمت نمود ، و سر در بيشهها نهاد . رفيقان بر اثر او مىرفتند ، ابا هاشم را بگرفتند و بر او حجّت فراوان انگيختند ، و سوزانيدند .
و در آن عهد ميان المستر شد باللّه و سلطان محمود ، كه به نيابت عمّ خود سلطان سنجر حاكم عراق و اران و آذربايجان بود ، مناقشتى و وحشتى قايم گشت . به حدود همدان لشكرها در برابر هم آمدند . لشكر بغداد شكسته شد .
مستر شد در دست سلطان مسعود آمد . التزام حرمت مستر شد را سلطان با مصاحبت او تا مراغه برفت .
در هفدهم ماه ذى القعده سنهء تسع و عشرين و خمس مايه باطنى كه فرصت خلوت نگاه مىداشت ، ناگاه در بارگاه رفت ، مستر شد باللّه را كارد زد .
سلطان مسعود بر آن تأسّفها و تلهّفها نمود ، و او را در شهر مراغه دفن كرد .
چون خبر وفات خليفه به الموت رسيد ، هفت شبانروز بشارت مىزدند و رفيقان را [ مهمانى ] مىكردند . و ايشان عبّاسيان را . . . و سياه علم .
در اثناى اين عين الدّوله خوارزمشاه به عراق آمد ، سلطان مسعود را گفت :
من بدان به عراق آمدهام تا ملاحده را بازى دهم ، هرچند پيشتر دعوى مذهب اسمعيل مىكرد . سلطان اقطاع يرنقش بازدار به خوارزمشاه تفويض كرد .
جامع التواريخ ( اسماعيليان ) ( فارسى ) — صفحة 139
مساهمون: محمد روشن
ص١٣٩