يرنقش عاصى شد ، و زن و فرزند و مال و خواسته را با دز خروس فرستاد ، و خود به آذربيجان شد ، و مردم او به زينهار رفيقان آمدند .
كيابزرگ اميد گفت : اگرچه يرنقش بازدار با ما غدرها كرده است ، اما چون پناه به ما آورد ، صيانت او واجب باشد . او را قبول كردند . خوارزمشاه پيغام فرستاد كه يرنقش بازدار و اصحاب او خصمى شما كردهاند ، و من دايما دوست و هوادار شما بودهام ، و سلطان مسعود اين ولايت به من تفويض كرده ، كسان او را بر من فرستيد . كيا گفت : اگرچه چنين است امّا هركه زينهارى باشد ، هرگز او را به خصمان نسپاريم . خوارزمشاه به خصمى متشمّر شد .
و در بيستم جمادى الاخر سنهء ثلثين و خمس مايه رفيقان به پاى در دز آمدند كه كوتوال آن ملكشاه وهسودان بود و افراسياب پسرش داشت . از جانبين منجنيق بر كار كردند . و چون كار بر اهل قلعه تنگ شد ، امان خواستند . رفيقان دز بگرفتند ، و خواجه على اديب غزنوى را به كوتوالى [ آنجا ] معيّن گردانيدند .
و نوزدهم رجب سنهء ثلثين و خمس مايه رفيقان به ديه بل شدند و هفتاد كس را بكشتند ، و سى مرد را به اسيرى بياوردند ، با چهار صد سر گاو و هزار سر گوسفند و دويست سر درازگوش بياوردند . و چون به پاى [ دز ] خروس رسيدند با قراسنقور و كوكبهءسواران دوچار خوردند ، قراسنقور را بگرفتند و بكشتند .
پسران بازدار احمد و الياس با چند كس از اعيان معتبران قزوين بيامد [ ند ] ، و امان خواست ، و [ گفتند ] اگر پادشاهان با شما ، امّا به صلح و امّا به جنگ باشند [ ما ] خصمى شما نكنيم ، و بر آن سوگندها خوردند ، و بعد از تأكيد غلاظ و شداد همه به دروغ كردند ، و با سر خصمى قديم شدند .
و در سنهء احدى و ثلثين و خمس مايه رفيقان به طرم شدند به شهر بيرك كه آن را قصر البردين گويند ، و به جنگ بستدند . مردم با قلعهء شهر شدند ، و
جامع التواريخ ( اسماعيليان ) ( فارسى ) — صفحة 140
مساهمون: محمد روشن
ص١٤٠