بدخشان رسانيدند - و آنچه قلعه و دير ( ده ) در هموارى بدخشان بود تمام بتصرّف مرزا كامران درآمد *
چون در همين سال قرجه خان و جمعى از امرا دولتخواهىها كرده بودند و مغرور بر خدمت خود بودند و قرجه خان را پدر گفته بودند و چون قد دراز را عقلى نباشد و مشار اليه ريش دراز هم داشت و برداشت كلانى نداشت به حضرت عرضه داشت نمود كه خواجه غازى كه شما مشرف ديوان ساختهايد به من بفرستيد كه بكشم - و خواجه قاسم بيوتات را ديوان سازيد - حضرت فرمودند كه اگر گناهى بخواجه غازى ثابت شود ما بكشيم - و خواجه قاسم هرگاه دولتخواهى بكند ديوان خواهم ساخت - چون ارادهء قرجه خان بدرجهء قبول نافتاد بابوس گفت غلط كردى و حكايت بىصرفه گفتى به تو ضرر خواهد رسيد - گفت چه بايد كرد - مصاحب بيگ و اسمعيل بيگ دولدى و بابوس و حيدر دوست چغلقانچى و جمعى ديگر كه اتفاق داشتند قرار دادند كه بر سر بادشاهى مىرويم - بابوس گفت كه بادشاه بزرگيست - و مردم بسيار در اطراف و جوانب هميشه حاضراند - اين قرار داد خوب نيست - ياران و دولتخواهان مشار اليه صلاح ديدند كه گلّهء حضرت كه در جلكهء خواجه ريواس است رانده ببدخشان برده بمرزا كامران پيشكش كنيم - و مشار اليه را گرفته بر سر كابل بيائيم - يكپاس روز بود كه قرجه با جمعى كه قرار داد شده بود رفته گلّه را
تذكره همايون و اكبر ( فارسى ) — صفحة 85
مساهمون: محمد هدايت حسين
ص٨٥