اسپ سلطان مذكور بسير تيز رفته بود - و اسحاق سلطان پياده در ته سنگ درآمده بوده - و پيادهاى قلعه چار طرف او را گرفته بودند - من دانستم كه تا كومك بمشار اليه نرسد خلاص نمىشود - من هم از ان گذر كه ايشان گذشته بودند خود را به پيادهاى قلعه رسانيدم - و ملازمان سلطان اسپ كشيده او را سوار كردند - من مشار اليه را گرفته برگشتيم - حضرت فرمودند كه بر پدر تو رحمت - عجيب كار نمايان كردهء - مقصود حضرت ازين مقدمات آن بود كه خاطر جوئى او ز مستىء او كنند * بيت *
كرم بين و لطف خداوندگار * گنه بنده كردست او شرمسار
عنايت و مرحمت و مروت آنحضرت ازين قياس بايد كرد *
و بعد از ان ضحاك و باميان و كاه مردويكه اولنك و ايمان احشام كه در ان نواحى بود بجاگير او مرحمت فرمودند - و اميدوار ساختند كه چون بكابل خواهم آمد قوربند را كه بجاى پدر تو بوده به تو عنايت خواهم فرمود - و اسپ و سر و پا داده رخصت فرمودند - و در عين منزل مهتر وكيله و سمندر فرمودند كه ببايزيد كه در ان اوقات كه ملازم حسين قلى سلطان مهردار بود بگوئيد كه چرا در خدمت ما نمىباشى - بايزيد عرضه داشت كه من در زنكان در اردوى حضرت شاه پاى حضرت را گرفتم - و تا غايت در ركاب ظفر قرينام - و خدمت مهر حضرت مىكنم - و اين كه حضرت حالا مرا تكليف خدمت مىفرمايند نااميدى تمام دست داده - و حضرت جواب او را پسنديدند و تحسنيها فرمودند - و حسين