مذكور در نواحىء خوربند دمن بوده - و عشور ديو را اجاره داران بندر دمن طلب مىداشتند - و تا به بالاى جهاز نيايند - و شكم كشتى نه بينند - عشور را قرار نمىتوانند داد - پسر كلان بايزيد كه سعادت يار نام داشت طلب داشتند كه گرو بما بدهيد - تا ما بالا بيائيم - بايزيد گفت كه زبان هندوى و فرنگى او ميداند باز شما كه بالا بيائيد مهم معطّل خواهد ماند - ازين دو پسر ديگر من كه يكى افتخار نام دارد و ديگرى ذو الفقار - هر كدام را كه خواهيد بشما بدهم - آخر بافتخار قرار يافت - و از صباح كه در غراب فرنگى درآمده بود تا نماز شام آنجا بود - چون ده هزار محمودى عشور ديو را كه از اهل جهاز طلب مىداشتند - و هيچكس يك محمودى نداشت بايزيد به جهت ثواب كه مسلمانان را از فرنگيان خلاص كند ده هزار محمودى را قرض حسنه از قبل مردم جهاز بفرنگيان داد كه در جدّه بىفايده بگيرد - بعد از نماز شام افتخار را به بالاى جهاز كشيدند - و ده هزار محمودى عشور را مع تذكره بحسن چنو ناخداى جهازات سورت بود به تحپال كه چودرئ بندر مذكور بود سپرده از جهاز فرود آوردند - صباح غرّهء شهر صفر لنگر برداشته - و با آنكه آخر موسم بود در چهارده روز برزدند - و كوههاى عدن معه قلعه نمايان شد - و بعد از يكپاس روز دو رقچه به نظر ناخدا و معلّم و مردم جهاز درآمد كه از جانب عدن مىآيد - چون بنزديك كشتى رسيد معلوم شد كه نواب گلبدن بيگم فرزند حضرت فردوس مكانى بابر بادشاه و سليمه سلطان بيگم دختر نور الدين محمد مرزا نبيرهء سلطان
تذكره همايون و اكبر ( فارسى ) — صفحة 355
مساهمون: محمد هدايت حسين
ص٣٥٥