ختم شد كفر و كافرى بر تو * بَارَك اللّه ازين نمىگذرد
آن صنم گفت با من از سرِ دين * هيچ كس اينچنين نمىگذرد
در حينى كه حضرت دهلى در دروازهء قلعه سقّا خانهء داشتند كه به بندهاى خدا آب مىدادند - و در پهلوى خانهء ايشان دوكان نابينائى بود - و نابينا هيزم بسيار در دوكان جمع كرده بود - آتش در هيزم نابينا افتاد - و به آن تقريب خانه هم سوخت - و سقّا اين قطعهء مناسب دانسته گفت -
* قطعه *
سقّا كه چو قاقنوس عمرى * مىپيچيد بر آشيانه خس را
آتشكده گشت خانهء او * از سوزِ درون چو زد نفس را
از آتشِ دل بسوخت جانش * همسايهء بد مباد كس را
و بعد از چند روز افضل خان ببايزيد گفت كه خواجه مظفر على - تربتى است ما و او از يكجائيم - وقتى كه بيرم خان به تبهرنده درآمده بود خواجه مشار اليه را بطريق ايلچىگرى بديبالپور پيش درويش محمد خان اوزبك كه سابقا نوكر بيرم خان فرستاده بود - و مشار اليه را دولتخواهى بخاطر رسيده - و خواجه مشار اليه را مقيد ساخته - و تا آن روز در خانهء مشار اليه در بند بود - بخان عرض كن كه گناه او را از حضرت بادشاه طلبند - چون خواجه جهان و شهاب خان و اكثر ارباب دخل حضرت بادشاه در خانهء مهدى خان كه خانخانان تشريف داشتند جمع بودند - بايزيد بخان مذكور عرضه داشت كرد - و خانخانان « 1 » همان زمان در مجلس بخواجه
هامش
( 1 ) در اصل نسخه « همون زمان » *