تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره همايون و اكبر ( فارسى ) — صفحة 232

مساهمون:

ص٢٣٢
نزديك بدروازهء ايستاده بودند - مرزا عبد اللّه مغل و مهدى خان كه سابقا امراى مرزا عسكرى بود و لشكر خان و غيره از بايزيد پرسيدند كه آمدن بيرم خان چه شد - بايزيد گفت كه اين بيآمدند « 1 » - گفتند كه تو پيش چون برآمدى - گفت كه مرا فرستاده‌اند كه آمدن بيرم خان بعرض رسانم - بعد از ان سرداران و جميع لشكر خوشحال شدند - و دانستند كه دروغ بايشان رسيده بود كه اين جماعه را در اندرون گرفتند - و بايزيد بتعجيل متوجه ملازمت حضرت شد - و حضرت در چادر ماهم بيگه تشريف داشتند - و از دور بايزيد را شناختند - و خدمتگارانى كه نزديك ايستاده بودند فرياد كردند كه خير هست - بايزيد عرض كرد كه خير است - و دولت حضرت قوى است - بيرم خان مىآيد - و از شنيدن اين خبر همه مسرور شدند - و حضرت از بايزيد خبر ديدن بيرم خان و آمدن او مىپرسيدند - و لشكر خان را كه از قلعه برآمدند خواجه جهان فرستاده بود - او نيز متعاقب بايزيد رسيد - حضرت به او متوجه شدند - مشار اليه بعرض رسانيد كه بايزيد بدرون قلعهء كافران رفته بود خبر درون را او مىداند - باز بندگان حضرت ببايزيد متوجه شده خبر درون پرسيدند - و بايزيد را باسپ و سر و پا سرفراز گردانيدند - و ماهم بيگه و خوانين كه در ملازمت بودند همه ببايزيد التفاتها نموده بوعده و وعيد مسرور ساختند - ميان شام و خفتن بود كه بيرم خان با جماعتى كه در
هامش
( 1 ) در اصل نسخه « نه آمدند » *