تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره همايون و اكبر ( فارسى ) — صفحة 135

مساهمون:

ص١٣٥
مرزا دانست كه جائى نيست كه مهم از پيش رود - خود را بميان افغانان مهمند و خليل كشيدند - و لشكر مراجعت نموده بكابل آمد * يك روزى در سر ديوان همه از تردد خود حرف مىزدند - قوندك سلطان گفت كه بهادر نهايتش از ما يك قدم پيش بود - بهادر سلطان گفت كه راست مىگويد مثل است كه از مردى تا نامردى يكقدم است - و اين سخن ببندگان حضرت رسيد كه كار را بهادر كرده - و جلدى « 1 » بنام مشار اليه شد - بعد از ان مرزا عسكرى كه در جنگ اشتركرام بدست افتاده بود مقيد داشته بخواجه جلال الدين محمود سپردند كه به بدخشان بمرزا سليمان سپارد - خواجه مشار اليه مرزا را در پيش ركابخانه خرگاهى برپا كرده نگاه داشتند - و مرزا هرروزه از مهتر سبهاكه ركابدار شربت ليمون مىطلبيد - و حضرت هم بشربت ليمون ميل تمام داشتند - و در ان ولا از بلخ كاروان نيامده بود - آب ليمون كم بهم مىرسيد - و خواجه جلال الدين محمود چون مير سامان بود بركيب داران گفت كه بمرزا ديگر شربت ليمون راست نكنيد - و هرگاه مرزا طلبد بگوئيد كه خواجه سر شيشه را مهر كرده‌اند - و ركابداران اين معنى را گفتند - چون اين خبر بمرزا رسيد مرزا انتظار خواجه مىبردند - چون خواجه مذكور از ارته‌باغ از ملازمت حضرت بيرون آمد - و چشم مرزا بر خواجه افتاد - اعراض شد و فرمودند كه اى مردك تو نوكر ما بودى نمك ما خوردى - چون
هامش
( 1 ) ارسكن در صفحه 32 سطر 9 « جلدو » نوشته *