تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره همايون و اكبر ( فارسى ) — صفحة 119

مساهمون:

ص١١٩
و چاه ديگر پنج شش گز ريسمان مىخورد رسيدند - چون چاهى كه پياده در آمده آب مىكشيدند چرگين شده بود حسين قلى سلطان مهردار و تولك قوجى بر سر چاهى كه طناب مىخورد رسيدند - سيد بالتونام يكى از ملازمان حضرت از ان چاه آب مىكشيد - حسين قلى سلطان گفت كه تعجيل باش كه ما هم آب بخوريم - مشار اليه از روى اعتراض بسلطان مذكور جواب داد كه هركس سپاهگرى مىكند پا ثباتش بايد كرد - حسين قلى سلطان گفت من نفهميدم كه چه گفت - تولك قورچى گفت يعنى شما را نيز قبقه بايد نگاه داشت كه درين نوع روزى به كار آيد - سلطان مذكور ازين سخن بسيار متالّم شد و گفت چه دانستم كه بعد از چند سال كه عمر گذرانيده باشم و بكابل آمده نوكر همايون پادشاه باشم - و ايشان به بلخ آمده شكست خواهند خورد مرا كرامات نبود كه از براى امروز دلو با خود نگاه بايد داشت - سلطان مذكور در حضور تولك قوجى قسم ياد كرد كه تا زمانى كه به آب روان نرسم و بمشت خود آب نخورم از كسى آب نطلبم - بايزيد در ان روز هرچند بايشان آب آورد نخوردند - و در ان اثنا حضرت فرمودند كه هيچكس پارچهء نانى دارد كه مىخواهم افيون بخورم - بايزيد روز شكست قوطىء مربّا و خليتهء كليجه كه از ركيب خواجه قاسم بيوتات گرفته بود هردو را به نظر حضرت در آورد - حضرت از خليته كليجه و رشتها را چيده گرفتند - و ريزها را مع خليته به بايزيد عنايت كردند - فرمودند كه در قوطى چيست - عرض كرد كه مربّا است - امّا نميداند