تو بسيار بىمروتى كردهء كه شمشير انداختهء - آخر حضرت جلدو را بمحمد جان عنايت كردند - و به پير محمد آخته فرمودند كه يكى از نزديكان بود - اوتكن را بچادر خود ببر و زخم او را بدوز - و محافظت احوال او مىكرده باش - و اوتكن از يراق كروكه بكتر داشت و بر دست و پا دستبند و زانوبند و زرهء توبى داشت - و آن شب بدولت در ان منزل بودند *
روز ديگر كوچ ( كرده ) از جانب دامن كوه و درّهء سوق متوجه بلخ شدند - چند روزى كه در راه مكث مىفرمودند به جهت آمدن مرزا كامران بود - و درين منزل چنان ظاهر شد كه مرزاى مذكور نمىآيد - و از نيامدن مرزا لشكر را دغدغه بخاطر رسيد كه مبادا مرزا بر سر كابل رود - و توهّم از مرزا بيشتر شد كه از اوزبكان - همان روز نماز عصر بود كه در سر تخت پل با پير محمد خان جنگ شد - چنان كه حضرت بزاونچين ؟ شدند - خبر رسيد كه مرزا سليمان و مرزا هندال و حاجى محمد سلطان كوكى و جمعى ديگر كه هراول بودند اوزبك را زير كرده از تختهء پل بجانب بلخ گذرانيدند - در ان وقت عبد اللّه سلطان و خسرو سلطان پسران اسكندر سلطان هراول پير محمد خان بودند - و عبد اللّه را گفتند كه بيست و پنج ساله است - و از ان تاريخ كه جنگ شد چهل و سه سال است - حاجى محمد سلطان برگشته بملازمت سرافراز گشت - چون حضرت ملاحظهء تردد حاجى محمد فرموده بودند بحسين قلى سلطان مهردار فرمودند
تذكره همايون و اكبر ( فارسى ) — صفحة 112
مساهمون: محمد هدايت حسين
ص١١٢