كه از نماز فارغ شدند از ان روبرو « 1 » ميخواستند كه بگذرند - جمعى آمده بعرض رسانيدند كه در ان طرف آب جمجمه « 2 » است و سوار نمىتواند گذشت - مناسب انست كه بالاتر آسيائيست و سنگلاخ - بفراغت لشكر مىتواند گذشت - و حضرت متوجه به همان راه كه خوب بود شدند - قريب نيم كروه رفته از آب گذشتند - و نزديك به آن آسيا رسيده بودند كه شيخم خواجه خضرى كه در ان اوقات كلانتر خواجه خضريان بود - همراه قرجه خان باغى شده بود - هراولان در جنگ گرفته بودند بملازمت حضرت آوردند - و حضرت فرمودند كه بزنيد - بمرتبهء شمشير و چوب و قنداغ تفنگ پيادها كه در جلو بودند بر سر او ريختند كه همه را گمان شد كه آثار ازو نمانده باشد - چون افتاده بود يسل پادشاهى زير كرده گذشت - به قدر رمقى داشته - آسيابان او را بخانهء خود برده محافظت نمودند - بعد از ان چند سال ديگر كلانترى خواجه خضريان كرد - بعد از چند وقت باجل خود مرد -
اگر تيغ عالم بجنبد ز جاى * نبرّد رگى تا نخواهد خداى
چون چند قدم حضرت بدولت رفته بودند اسمعيل بيگ دولدى ولد ابراهيم احمد جانى او نيز از امراى كلان حضرت بود كه همراه قرجه خان
هامش
( 1 ) در اكبرنامه جلد اول صفحه 277 « بر كنار آب رسيد خواستند كه روبروى مخالف از آب عبور فرمايند » *
( 2 ) ارسكن در ترجمهء خود صفحه 17 بمعنى « خندق » نوشته *