پيمان را از گردن من برداشته و به من اجازهء خروج دهد و يا آنكه خدا خودش راه نجاتى براى من قرار دهد و از طريقى كه من گمان آن را نمىكنم مرا رهانيده و دربارهء من حكم كند ، چون خدا بهترين حاكمان است .
( 81 )
( ارْجِعُوا إِلى أَبِيكُمْ فَقُولُوا يا أَبانا إِنَّ ابْنَكَ سَرَقَ وَ ما شَهِدْنا إِلَّا بِما عَلِمْنا وَ ما كُنَّا لِلْغَيْبِ حافِظِينَ )
: ( شما بسوى پدرتان بازگرديد و بگوييد اى پدر ! پسرت دزدى كرد و ما جز بدانچه مىدانستيم گواهى نداديم و ما از غيب آگاه نيستيم ) ، برادر بزرگتر به ديگران گفت : نزد پدر برگرديد و به او بگوييد پسرت دزدى كرد و ما دربارهء كيفر سرقت جز به آنچه مىدانستيم و سنّت ما بود شهادت نداديم و ما خبر نداشتيم كه او پيمانهء ملك را دزديده و دستگير مىشود و اگر اطلاع داشتيم چنين شهادتى نمىداديم و نمىگفتيم كه سارق بايد بندهء صاحب مال شود ، و هرگز چنين گمانى به او نمىبرديم .
( 82 )
( وَ سْئَلِ الْقَرْيَةَ الَّتِي كُنَّا فِيها وَ الْعِيرَ الَّتِي أَقْبَلْنا فِيها وَ إِنَّا لَصادِقُونَ )
: ( و از آن شهرى كه در آن بوديم و آن كاروان و قافلهاى كه با آنها آمديم بپرس و ما راستگوييم ) ، اين در ادامهء گفتار سابق است ، يعنى به پدر بگوييد كه براى اطمينان بيشتر از همهء كسانى كه در اين سفر با ما بوده و ناظر ماجرا بودند ، سئوال كند تا كمترين شكىّ برايش باقى نماند و بداند كه ما در امر برادرمان كوتاهى نكردهايم و ما راستگو هستيم .
[ آيهء ( 111 - 83 ) پايان ماجرا و آمدن يعقوب عليه السّلام و برادران به نزد يوسف و مناجات آنحضرت ، مراتب ايمان و شرك ]
( 83 )
( قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمِيلٌ عَسَى اللَّهُ أَنْ يَأْتِيَنِي بِهِمْ جَمِيعاً إِنَّهُ هُوَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ )
: ( يعقوب گفت : بلكه نفستان امرى را برايتان آراست و اينك صبر نيكوست ، شايد خدا همه آنها را نزد من برساند ، بدرستى كه او داناى درست كردار است ) ، در اين آيه مطالب فيما بين حذف شده و ماجرا اين است كه برادران سرانجام نزد پدر برگشتند و سخنانى را كه برادر بزرگتر سفارش كرده بود به پدر گفتند و آنگاه