دستهاى خود را بريدند و گفتند : منزّه است خدا اينكه بشر نيست ، او جز فرشتهاى گرامى نيست ) ، ( مكر ) يعنى حيلهسازى براى رسيدن به مقصود ، و زنان شهر از روى حسد اين سخنان را مىگفتند و مىخواستند زليخا را رسوا كنند و بدانند چه كسى او را چنين واله و شيدا كرده و زليخا براى آنكه يوسف را به آنها نشان دهد و ايشان را هم مانند خود اسير عشق او سازد تا دست از ملامت وى بردارند ، كسى را به نزد آنان فرستاد و آنها را دعوت كرد تا يوسف را ببينند و او را در عشقش معذور بدانند و براى هر يك از آنان تكيهگاهى مهيّا كرد و البته بعضى معناى ( متّكا ) را نوعى ميوه به نام ترنج تفسير كردهاند به هر حال زليخا به هر يك از ايشان كاردى تيز داد تا ميوه را بخورند و آنگاه به يوسف امر كرد كه بر آنان خروج نمايد ، احتمالا يوسف در پس پردهاى يا در اتاقى بوده كه به آن سالن راه داشته و آنها چون خالى الذّهن بوده و مشغول پوست كندن ميوه بودند ، با خروج ناگهانى يوسف از ديدار جمال بديع و بىنظير او حيران و سرگشته شده و به جاى ميوه دستان خود را بريدند و با ديدار او وى را عظيم شمردند و حالت دهشت و حيرت به آنها دست داد ، بطوريكه شعور و ادراك خود را در آن لحظه از دست دادند و همين امر باعث بريدن دستشان گشت و در آن هنگام حيا و ملاحظه را كنار گذاشتند و همه با هم گفتند : حاشا للّه و اين كلام تقديس و تنزيه خداست در امر يوسف ، و آنگاه ادامه دادند اين غلام با اين حسن صورت و سيرت و جمال خلقت و كمال ظاهر و باطن ، انسان نيست ، بلكه فرشتهاى بزرگوار است ، چون بتپرستان عقيده دارند كه ملائكه موجودات شريفى هستند كه حيات و علم و حسن و جمال ظاهرى و معنوى از آنها تراوش مىكند و آنها را منبع هر خير و سعادت در عالم مىشمارند ، و اين كلام بدون قصد قبلى و صرفا با مشاهدهء جمال يوسف از آن زنان صادر شده ، بدون آنكه متوجّه باشند كه با گفتن اين سخن ، خودشان را مفتضح كردهاند و خودشان هم در دام آنچه كه به زليخا نسبت مىدادند گرفتار شدهاند .
( 32 )
( قالَتْ فَذلِكُنَّ الَّذِي لُمْتُنَّنِي فِيهِ وَ لَقَدْ راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ فَاسْتَعْصَمَ وَ لَئِنْ لَمْ