است كه انسان هر چقدر هم از نظر مادّى و سلطه ظاهرى توانگر باشد و هر قدر هم كه اسباب مادّى او را مغرور كند ، باز هم نمىتواند منكر اين مطلب شود كه خودش مالك وجودش نيست و در تدبير امور خويش استقلال ندارد ، چون اگر چنين بود هرگز ناچار نمىشد در برابر علل و اسباب طبيعى تسليم شود و مقهور آنها گردد ، پس انسان در حقيقت محتاج به پروردگار مالك و مدبّر است و اين احتياج عين ذات اوست و از او جدا نمىشود و آنگاه همه انسانها به چنين مطلبى شهادت دادند و اعتراف كردند كه خداى يكتا پروردگار و مدبّر امور آنهاست .
و در عبارت بعدى ابطال حجّتى را كه ممكن است بندگان به آن احتجاج كنند مىرساند و مىفهماند اگر اين اخذ و شهادت گرفتن از بندگان و اعتراف آنها به ربوبيّت خداوند نبود ، بندگان مىتوانستند در روز قيامت بهانه بياورند كه ما علم نسبت به اين مسأله نداشتيم و از آن غافل بوديم و بر غافل هم كه تكليف و مؤاخذهاى نيست و به اين وسيله خود را از عذاب مىرهانيدند ، لكن خداوند به اين وسيله حجّت را بر ايشان تمام كرده است ، تا در قيامت كه حجابهاى غيب كنار مىروند و امكان تكلّم با پروردگارشان را مىيابند نتوانند اين مسأله را انكار كرده و بگويند ما متوجّه نبوديم و نمىدانستيم .
( 173 )
( أَوْ تَقُولُوا إِنَّما أَشْرَكَ آباؤُنا مِنْ قَبْلُ وَ كُنَّا ذُرِّيَّةً مِنْ بَعْدِهِمْ أَ فَتُهْلِكُنا بِما فَعَلَ الْمُبْطِلُونَ )
: ( يا بگوييد كه همانا پدران ما قبلا مشرك شدند و ما فرزندانى بعد از ايشان بودهايم ، آيا ما را به سزاى اعمالى كه بيهودهكاران كردهاند هلاك مىنمايى ) ، اين نيز حجّت دوّمى است كه ممكن است در صورت واقع نشدن اخذ و اشهاد خداوند از جانب بندگان مطرح شود و آن اين است كه بگويند ما پيرو پدرانمان بوديم و چون آنها شرك ورزيدند ، ما نيز مشرك شديم و اگر خداوند فقط از پدران آنها شهادت مىطلبيد در اين صورت فرزندان مىتوانستند بگويند ما نسبت به اين مسأله بىاطلاع بوديم و فقط پدران ما مقصّر هستند و در اين صورت حجّت آنان بر عليه پروردگار تمام بود و خداوند