پيشه به استادان صنايع مىسپارند ، اوّل به تتّبع احوال آن استاد و استعلام صلاح و فساد او همّت گمارند ، كه اگر شايسته باشد ، طفل خود را به او داده و الّا به يكى از استادان صلاحپيشهء سدادانديشه بسپارند ، و كودك بىموىروى را ، هرچند كه شخصى از اهل حفظ سيرت او هم با او باشد و از او جدا نشود ، به اشتغال به امر سرتراشى يا دلّاكى نگذارند ، و باغبانهاى باغات محالّ سير و گلگشت خلايق در قيام به خدمات ايشان به جهت جلب نفع خويش احيانا مى نمايند ، فرزندان سادهروى خود را با خود نگه ندارند ، و احكام اين احكام و رقم خطّ استحكام اين قورقهاى با قدغن موكّد به ارقام را در جميع اوقات و اوان مستمرّ و در همگى ازمنه و احيان مستقرّ دانسته ، رقم پريشان حروف آغاز دميدن خط بر چهرهء سادهرخان را ، كه آن فى الحقيقه سواد حكم بياضى حسن صفحهء رخسار و دود شمع فروزان عذار است ، به هيچوجه من الوجوه ، پروانهء رخصت ارتكاب [ 67 ] امور ممنوعه مذكوره ندانند ، و تا به توقيع وقيع خاتم اختتام موشّح نگردد و از آن به ريش و محاسن تعبير نرود ، يك سر مو معتبر نشناسند .
نظم
ز شاه حياپيشهء شرمخوى * ز بس خَلْق گشتند آزرمجوى
بتان افكنند از حيا و حجاب * به شب همچو خورشيد بر رخ نقاب
شوند از پى ستر چون اختران * ز عصمت پس هفت پرده نهان
عجب نيست در عهد اين شهريار * كه دارد به ستر و به عصمت مدار
كه چون غنچه ، طفل از رحم در شهود * به رخ برقع افكنده آيد فرود
ز بس بيم قهرش شود شبنم آب * كه پاشد سحر بر رخ گل گلاب
گريزد صبا كوبهكو ، دربهدر * كه در گلشن از غنچه شده پرده در
صبا چون كشد از رخ گل نقاب * به شاخ گل افتد ز بيم اضطراب
كند عزم نامحرمى گر نگاه * بماند ز بس بيم در نيمْراه
به اين شرم و آزرم در روزگار * نبود و نباشد دگر شهريار
از آنش سَرِ سَيْر گلزار نيست * كه هر گل بسيرش سزاوار نيست