و گر زانكه باشد سرشتت دگر * نباشد در آن تربيت را اثر
نگه كن كه از تابش آفتاب * شود خشك شبنم ، بَرَد لعلْ آب
[ 137 ] وَزد گرچه يكسان به هريك نسيم * دَمد گَرد از دشت و از گل شميم
به خوان و به آرايش خوردنى * به پوشيدنىها و گستردنى
به وقت نشستن ز وضع خَدَم * به گاه سوارى ز خيل و حشم
ز آرايش ساز و اسباب جاه * ز افزايش عرصهء دستگاه
ببين كيستى تو ، شهنشاه كيست ؟ * تفاوت ز تو بنده تا شاه چيست ؟
ز پستى ز خير خود از خير شاه * تفاوت همان داشت بايد نگاه
بَدِ هيچكس پيش شاهان مگوى * به راهى كه خيزد از آن شَر مپوى
به جمعى كه خاصند در پيش شاه * به بار حضورند بيگاه و گاه
اگر برخورى با ادب باش و شرم * تكلّم مكن جز به آواز نرم
ازيشان فِتَد در ميان گر سخن * چه در جاى خلوت ، چه در انجمن
ره دانش و عقل بنياد كن * ز هريك به نيكى سخن ياد كن
ازيشان بگردان زبان بر بدى * مَنِه پا برون از ره بِخردى
حذر كن بپرهيز از آن زينهار * كه گيرند بر خاطر از تو غُبار
كه تو كى و با قهرشان چيستى * كه هستند جايى كه تو نيستى
به يكدَم كنندت به حرفى چنان * كه افتى به خاك سيه ز آسمان
ندانى چه گفتند با شهريار * كه گرديد بر تو تبه روزگار
ندانى كى از سر كلاهت رُبود * كه منصوبهء غايبانه نمود
كه بىبازيى مات كردت چنين * كه بىكُشتى انداختت بر زمين
مكن آشنايى به بدگوىِ شاه * نگه را به رويش مده هيچراه
چنين گفت با من گرامى پدر * كه بود از بزرگان اهل هنر
ارسطو به دانش نمودى تمام * گَرش ميرزا بيك مىبود نام
لب از خُبث شاهان نگهدار و گوش * به اين مصرع از دُر زد آن بحر جوش
[ 138 ] كه از خَلق ، شاهنشهان ديگرند * فروزندهء بخت و بلنداخترند
به هر كارشان رهنما داور است * پى دفع خصم آسمان ياور است
ز اخلاص شه باش اميدوار * كه البته گل بشكفد در بهار
رقمه منشئه و ناظمه ابو طالب الموسوى الفندرسكى باصفهان 1107