نظم
زهى خسروِ نيّرِ مشرقَين * به چهر و جبين بدر ذو المطلعَين
شهنشاه سلطان حسين آنكه مهر * بود تاج شاهى و تختش سپهر
كه دارد ز فضل خدا اتّصاف * به اين نيكويىها همه بىگزاف
نظيرش نبودست در روزگار * نديدست گيتى چنين شهريار
خرد بالد از دانش و راى او * مه افزايد از نور سيماى او
به خشم ار زند بانگ بر روزگار * شب و روز را بگسلاند قطار
به هر دل ز مهرش هواى دگر * به هر گوش از وى « صداى » « 1 » دگر
سخن در زبانها بنام است از او * زبان در سخنها به كام است از او
الهى برو مُلك پاينده باد * چو خضر نبى جاودان زنده باد
به هركار ، يارش بُوَد كردگار * به كام دلش گردش روزگار
[ 135 ] ببوسند در پاى تختش زمين * چه فغفور و قيصر ، چه خاقان چين
بُوَد تا جهان ، بر جهان شاه باد * همه كار بختش به دلخواه باد
[ آداب خدمت به پادشاهان ]
راقم اين كلمات ، كه چندبيتى كه در بيان آداب خدمت پادشاهان در سلك نظم كشيده ، و در اثناى سخن اشاره به آن شده بود ، اين است :
نظم
بُوَد خُلقِ شاهنشهان چون سحاب * به يك دست آتش ، به يك دست آب
گذارند بر آنچه بايد مدار * به هرجا برند آنچه شايد به كار
نمايند هم گاه باهم قرين * دم بارش رحمت و برق كين
گرت رو دهد شه ، مشو زان دلير * چنان دان كه رو كرده سوى تو شير
بترس و فزون كن سرافكندگى * بيفزاى در شيوهء بندگى
و گر از نسيمى ز الطاف مهر * ز رفعت رساند سرت بر سپهر
مكن خويش را كم ز اوجى چنان * مكن خاك تيره گمان آسمان
همان پستى خويش را ياد دار * كه گر بر سپهرى غبارى غبار
ز لطف شه از قهرش ايمن مشو * به آن رفعت پايه از ره مرو
هامش
( 1 ) . « صداى » از نسخه مجلس افتاده و قياسا افزوده شد . در نسخه « د » ناخواناست .