كز انسان كه بردت به چرخ برين * تواند زدن ز آسمان بر زمين
شود بر تو گر خشمگين شهريار * و يا آنكه بىلطفى آرد به كار
بِپرهيز از آن كش شود اين گمان * كه بر خاطرت آمده آن گران
به جز راه عجز و تضرّع مَپوى * سخن جز به روى گشاده مَگوى
ندارى سرافكنده گر خويشتن * سرافكنده سازد به گردن زدن
به افزونى جاه قربش مخواه * تلاش تقرّب مكن زان كه شاه
چو شعله است در قُرب و بُعد حضور * كه نزديك سوزد ، برد دور نور
مرو بيش از حدّ خود پيشتر * ز سوزنده آتش حذر كن حذر
[ 136 ] به گفتار بىمغز و كار و تُنُك * مكن خويش را پيش چشمش سبك
نبايد طلب كردن از شاه چيز * كه خواهنده را كس ندارد عزيز
به خواهش كند گر ترا امر شاه * به جز پرتو مهر لطفش مخواه
ز چيزى كه دانى و باشد نهان * ز شاه آن و خواهد كند ظاهر آن
چو پرسد ز تو هيچ پنهان مدار * مَپو جز ره راستى زينهار
زبان را مگردان به گفت دروغ * مكن خويش را پيش او بىفروغ
اگر چند آن راست باشد چنان * كه گر گويى آرد به جانت زيان
كه بودن ز نور روان بىفروغ * به از زندگانى به ننگِ دروغ
ز شه جاه و منصب مكن آرزو * از اين در سخن پيش شاهان مگو
كه دانند در كارگر قابلت * شود بىطلب آرزو حاصلت
مگر آنكه پروردگار جهان * نخواهد ز سرّى كه داند در آن
و گر نيستى قابل از آرزو * طلب كردن آبى نيارد به جُو
چو دانستى اين منصبى ، پس اگر * دلت خواهد و زان نيابى اثر
در اخلاص شه يك سر مو مكاه * كه باشد دو معنى ازو عذر خواه
يكى آنكه شه بندهء داور است * خداوند را كمترين چاكر است
به داد و به بخشش كند آن ز كار * كه در دل بپندارَدش كردگار
چو حكمت ز پروردگار اندرين * نباشد كه باشى تو منصبقرين
چسان شه تواند كند عزم و راى * به چيزى كه آن را نخواهد خداى
دوم آنكه گر هست پاكت گهر * هم از لطف پروردگارت نظر
بُوَد طينتت قابل تربيت * به دولت كند لطف شه تهنيت
تحفة العالم در اوصاف و اخبار شاه سلطان حسين ( فارسى ) — صفحة 130
مساهمون: سيد ابو طالب موسوى فندرسكى
ص١٣٠