تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ يزد ( فارسى ) — صفحة 25

مساهمون:

ص٢٥
هزار سوار بنفس خود متوجه حرب اسكندر شد . اسكندر نيز با لشكر خود باستقبال لشكر داراب بيرون آمد . هر دو لشكر قريب همدان بهم رسيدند . چهار سرهنگ داراب كه از خاصان او بودند بخفيه نامه‌اى باسكندر نوشتند كه اگر اسكندر هريك ما را يك مملكتى بخشد ما داراب را بقتل آوريم . چون روز محاربه شد اسكندر هريكى را مملكتى پذيرفت و عهدنامه بديشان داد . روز ديگر چون هردو لشكر مقابل شدند و حرب در پيوست آن سرهنگان قصد داراب كردند و بر وى « 1 » زخم زدند . داراب از اسب درافتاد و علم داراب نگون شد و لشكرش منهزم شدند . در آن حال اسكندر ببالين داراب رسيد . از اسب فرود آمد و سر داراب را در كنار نهاد و نام خود با داراب عرض كرد و عذر خواست . گفت قوم تو با تو غدر كردند . من قصد تو نكردم . اكنون وصيّت كن تا من وصيّتت بجاى آورم . [ 6 ب ] داراب گفت سه وصيّت مىكنم : اول كشندگان مرا بقصاص برسان تا ديگر بندگان به خون خداوندان خود اقدام ننمايند . ديگر دخترم را به عقد خود آور كه تا چون فرزندى ازو ظاهر شود سلطنت در خانهء ما « 2 » باقى باشد . سيم با قوم من نيكوئى كن تا بعد از تو با قوم تو هم نيكوئى كنند .
دمى چند بشمرد و ناچيز شد * زمانه بخنديد كاين نيز شد
اسكندر چون اين حال بديد بردويد و بر خويشتن نوحه كرد كه او نيز اين زهر بايست خورد . بعد از آن اسكندر
هامش
( 1 ) - ن : بر روى او . ( 2 ) - ن : او .
تاريخ يزد ( فارسى ) — صفحة 25 | ايرج افشار / جعفر بن محمد بن حسن جعفرى