را با گوى و چوگان بازى مىبايد كرد ، تو رسوم سلطنت چه دانى . چون ايلچى گوى و چوگان در نزد اسكندر برد اسكندر آن را بفال [ نيك ] گرفت و با خاصان خود گفت كه داراب به من گوى و چوگان فرستاده ، يعنى گوى مملكت در خم چوگان ما خواهد آمد . چون اين خبر بداراب رسيد كيسهاى پر از كنجد كرد و باسكندر « 1 » فرستاد يعنى كه [ 5 ب ] لشكر من بىعددست و تو با لشكر من برنيائى . اسكندر بفرمود كه كنجدها را برچيدند « 2 » . گفت مرا بهادران باشد كه لشكر ترا بدين طريق برچينند .
چون اين خبر بداراب رسيد ملك روس را امر كرد كه لشكر به طرف روم برد و روم را ويران كند و اسكندر را بند كند و نزد داراب فرستد . چون لشكر روس متوجه اسكندر شدند اسكندر لشكر خود را مقابل ملك روس برد « 3 » و محاربهء عظيم واقع شد . لشكر روس بهزيمت رفتند و غنيمت بسيار بدست روميان افتاد . و چون خبر بداراب رسيد امر كرد كه لشكر زنگبار متوجه حرب اسكندر شود و روم را خراب نمايد و اسكندر را بند كند و بداراب فرستد . چون لشكر زنگبار متوجه روم شد اسكندر با لشكر خود مقابل رفت و حرب كرد و ايشان را منهزم گردانيد . « 4 » چون داراب بدين واقف شد [ 6 الف ] با چهارصد
هامش
( 1 ) - ن : بنزد اسكندر .
( 2 ) - ن : اسكندر بفرمود كنجد بريختند و خروسى چند بياوردند و آن كنجدها را برچيدند
( 3 ) - ن : ديد .
( 4 ) - ن : لشكر زنگبار منهدم شدند .