تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ يزد ( فارسى ) — صفحة 140

مساهمون:

ص١٤٠
و مؤلف اين رساله گويد مولاناى اعظم سعيد امام الدين على قاضى ندوشنى گفت در آن حال كه تحصيل علوم دينى مىكردم مرا هيچ گشادى نمىشد . نزد وى رفتم . سه‌تا نان به من داد و گفت بخور . آن سه‌تا نان بخوردم ، علوم دينى بر من منكشف شد و « كتاب » حاوى [ را ] كه مشكل‌ترين كتب فقه است به قرب شانزده روز بخواندم . مرا گفت به نصرآباد رو كه شيخ داود در آنجاست تا ترا نظرى كند ، و در راه قلندران بينى ، ازيشان همت بخواه ، و به سر قبر ابو القاسم نصرآبادى 50 رو كه در قبر قرآن مىخواند ، بشنوى . من گفتم چگونه بشنوم ؟ شيخ گفت آه ! اگر نمىگفتى مىشنيدى . و در راه قلندران ديدم كه بر « 1 » بالاى درختان به راه مىرفتند . از ايشان « 2 » استمداد همّت طلب كردم . و چون به نصرآباد رسيدم شيخ داود بغرا پخته بود ، و گفت انتظار تو مىكشيدم . از آن روز باز در علوم دينى بر من گشاده [ 80 الف ] شد ، و تمام مطلبهاى مطوّلات فقه بر من آسان شد از « انوار » و « عزيز » و « تعليقه » و « روضه » و « حاوى » و « ينابيع » و غير هم . و چون شيخ على وفات كرد خانقاه او دايم در گردش بود . امير ترمش عمارت مقابر او بكرد ، و خانقاه بساخت و بسيار زمين بر آن وقف كرد بقريهء بيداخويد . و شيخ داود هم از مريدان ايشان بود ، و او در قريهء نصرآباد مدفونست ، و حاجى محمود شاه در بندرآباد در گنبد مدفونست و
هامش
( 1 ) - ن : در ( 2 ) - ن : « از ايشان » را ندارد