جمعى معاندان نزد « 1 » وى رفتند و گفتند كه شيخى عامى جاهل آمده و در ولايت يزد دعوى شيخى مىكند و هيچ علمى ندارد و ارشاد مردم مىكند . قاضى شيخ را طلبيد . شيخ به شهر آمد . قاضى چون بصحبت شيخ رسيد آثار كرامات در وى مشاهده كرد . از وى سؤال كرد . شيخ به حسب شرع جواب او بگفت . قاضى دست بدست شيخ داد ، حال شيخ در وى اثر كرد . دست شيخ را بوسه داد و مريد شد . و ترك قضا [ 78 ب ] بداد و از خادمان شيخ شد . شيخ به شهر آمد و خانقاه سرآبنو بساخت . چون در سال سبعمائه شيخ وفات كرد ، او را « 2 » در بندرآباد دفن كردند ؛ و قاضى و جمعى مريدان « 3 » او را از بندرآباد نبش كرده به حكم وصيت بسرآبنو آوردند و دفن كردند ، و در سال ست و عشرين و سبعمائه قاضى عمارت مقبره و درگاه و ساباطى « 4 » عالى بر بالاى قبر ساز داد .
چون سال ثمان و اربعين و سبعمائه شد قاضى وفات كرد ، او را پس پشت شيخ دفن كردند .
و از مريدان او يكى شيخ على بنيمان « 5 » 49 بود ، و صاحب كرامات بود ، و نظر جلالى وى را زياد بود . گويند روزى دانشمندى بديدن او رفت . چون وى را ديد انكار وى در دل « 6 » آورد . شيخ در آن مولانا بديد و بخنديد . چون از پيش شيخ بيرون آمد « 7 »
هامش
( 1 ) - م : پيش
( 2 ) - م : وى را
( 3 ) - م : مريدين
( 4 ) - ن : « و ساباطى » را ندارد
( 5 ) - ن : بيمان ؛ و : بليمان
( 6 ) - ن : درون
( 7 ) - : رفت