و كنار آب رفت كه وضو بسازد غلام خودش شمشير بكشيد و گردنش بزد در كنار آب و بر اسب او [ 79 الف ] سوار شد و بگريخت و به شيراز رفت . وى را در شيراز بگرفتند و نزد شاه شجاع بردند . شاه شجاع گفت چرا خواجهء خود را كشتى ؟ غلام گفت شيخ على گفت وى را بكش ، من بقول شيخ او را بكشتم . چون تفحص كردند آن مولانا زن خود را بىگناه كشته بود . پادشاه غلام را خلاص داد .
ديگر گويند كه صاحب جمعى در قهستان « 1 » بود ، و اذيت بسيار به مردم مىرسانيد . شيخ وى را نصيحت كرد . او جواب شيخ به سختى بازداد ، همانروز وى را درد شكم « 2 » بگرفت و وفات كرد .
ديگر جماعتى به خانقاه شيخ رسيدند « 3 » و خرمائى چند با خود داشتند و مىخوردند . شيخ على بپرسيد و گفت زيارت و غارت - غارت و زيارت ، ايشان برخاستند و در پاى شيخ افتادند و گفتند كه در راه خرما از جمعى تاراج كرده بودند .
[ ديگر ] * شاه شجاع متوجه يزد شد . مردمان ولايت استعانت نزد شيخ بردند . شيخ گفت بار خدايا مگذار وى را كه به يزد رود . در دم * « 4 » شاه شجاع را درد شكم بگرفت . نزد شيخ آمد . شيخ پارهاى [ 79 ب ] نان به وى داد كه بخور . بخورد . در زمان درد شكم او تخفيف يافت .
هامش
( 1 ) - ن : قوهستان
( 2 ) - م : شكم
( 3 ) - ن : رفتند
( 4 ) - ن : ميان دو ستاره را ندارد