آن گندم خود پيش « 1 » او بنهاد . سيد « 2 » گفت تو حاضر باش تا من كسى بياورم كه گندم من بياورد « 3 » . شيخ گفت مزد به من دادهاند كه گندم برگيرم « 4 » و بخانهء تو آورم . شيخ آن گندم برگرفت « 5 » و بخانهء آن سيد برد « 6 » و بسپرد . و چون شيخ دادا نزد شيخ اندايان رفت شيخ با وى بگفت كه اى دادامحمد چه عمل كردهاى كه امروز وضع تو بنوعى ديگر مىبينم ؟ شيخ دادا قصهء خود را بازگفت . شيخ وى را روانه كرد كه تو به مقصود رسيدى ، حاجت بمربى ندارى . در كشف به روى او گشوده [ شد ] ، و هرروز بر روز ديگر افزون مىشد ، و سالك مسالك دين شد .
و باشارت پير به ولايت يزد آمد ، و در ده اردكان ساكن شد « 7 » ، و تمام [ 77 الف ] مردمان ولايت دست ارادت بوى دادند ، و ارشاد ايشان مىفرمود . هركس كه همّتى مىخواست ازو طلب مىكرد و مراد مىيافت « 8 » ، و مشهور زمان شد ، و خانقاهى در اردكان بنا كرد ، و آش و نان جهت فقرا و مساكين مىداد ، و او را چهار فرزند شد : محمود شاه و عليشاه و حسن شاه « 9 » و محمد شاه .
هامش
( 1 ) - ن : نزد
( 2 ) - ن : سيد بچه
( 3 ) - م : گه گندم را ببرد
( 4 ) - م : بردارم
( 5 ) - م : برداشت
( 6 ) - ن : سيد بچه آورد
( 7 ) - م : گشت
( 8 ) - ن : استمداد همت از وى طلب مىكردند مراد مىيافتند
( 9 ) - ن : ابو بكر شاه