اتابيك تهمت بر سيد ركن الدين نهاد كه اتباع تو او را كشتند ، و سيد را بگرفتند و دشمنان به قصد او برخاستند ، و او را تأديب بسيار كردند و بانواع عقوبت معذب ساختند ، و پسرش امير شمس - الدين مخفى شد در شهر ، و سيد ركن الدين را هزار چوب بزدند ، چنان كه يك كيسه از پوست اندام او جمع شده بود . هرچند اذيت رسانيدند هيچ بر وى ظاهر نشد . وى را برهنه بر شترى نشاندند و به بازار بردند و بسيار آزار بوى رسانيدند و پشكل گوسفند نثار بر وى مىكردند ، سيد آب از كسى طلب كرد ، بول در كوزه كردند و بوى مىدادند و او را به قلعهء خورميز فرستادند و در چاه آنجا محبوس كردند . امير شمس الدين در كوچهء نو در خارج حصار يزد در خانهء دوستى مخفى بود [ 51 ب ] .
در آن همسايگى خواجهاى بود استرابادى ، نام او حاجى على بود . شبى حضرت رسالت را بواقعه در خواب ديد « 4 » و فرمود شمس الدين فرزند من در فلان خانه است ، هزار دينار و استرى كه بر آن سوار مىشوى به دو ده تا به تبريز رود كه گشاد كار او آنجاست . خواجه از خواب بيدار شد و بدر آن خانه رفت .
[ از ] صاحب آن خانه كه امير شمس الدين در آنجا بود تفحص كرد . ابا نمود . آن خواجه ابرام نمود و خوابى كه ديده بود بگفت . امير شمس الدين نيز ازين خواب ديده بود . استر و هزار دينار به وى داد .
و امير شمس الدين متوجه تبريز شد و به يك منزل به عقدا
هامش
( 4 ) - ن : در خواب