ميكردند . يكروز از توده بد ميگفتند . آنچه امروز ميگفتند فردا وارونه آن را ميسرودند .
در هر گفتارى راه گزافه ميپيمودند .
چند تنى كه اروپا را ديده و يا از قفقاز برگشته بودند هر يكى پندارهايى ارمغان آورده بودند و كمكم در ايران تخم اروپاييكرى مىافشاندند . ديگران نيز از آنان پيروى مينمودند .
در اينهنگام كه بنياد كهن خودكامى برافتاده و زندگى رنگ ديگر ميگرفت مردان دانا و خردمندى ميبايست كه راهى به روى مردم باز كنند و زندگانى و خوى و همه چيز را بر روى بنياد استوارى گزارند . ولى چنين مردانى كجا بودند ؟ ! از آنهمه نويسندگان يكى را اين بانديشه نميرسيد كه كسانى را كه ديروز در باغشاه پهلوى محمد عليميرزا بودند و آنهمه بيدادگريهاى لياخوف بيگانه را با ديده ، ديده كوچكترين تكان به خود نميدادند و امروز بميان آزاديخواهان آمده وزير و نماينده ميشدند نكوهش كند . از بس دربند سود خود بودند زيان چنين ناروايى را درنمييافتند يا اگر درمييافتند سود خويش را در خاموشى ميديدند .
از نامهاى اين روزنامهها ما حبل المتين و نداى وطن و مجلس و شرق و ايران نو و نجات و تمدن و تهذيب را دانستهايم . حبل المتين و نداى وطن را نوشتيم كه چندان نپاييد . ولى ديگرها پيشرفت مينمودند .
در اين چندماه كه در تهران اين كارها پيش ميرفت در شهرهاى ديگر بيشتر آرامش بود . تو گويى مردم همگى چشم بپايتخت دوخته نگران واپسين كشاكش آزادى و خودكامى بودند و اينست تكانى به خود نميدادند و سپس چون آزادى فيروز درآمد در همهجا آزاديخواهان پا بميدان نهادند و دستاندركار شدند و ديگران بگوشه خاموشى خزيدند در اين چندگاه تنها در زنجان سرگذشت دلسوز عظيمزاده پيش آمد . يكى هم سواران قرهداغى و شاهسونان در آذربايجان تاخت و چپاول مينمودند . سپس هم آشوب اردبيل رويداد كه ستار خان از تبريز براى فرونشاندن آن فرستاده شد . ليكن در آخرهاى مهرماه ناگهان آشوب اردبيل برنگ ديگرى درآمده شاهسون و ايلهاى قرهداغى بيكبار جنبش نمودند و عنوان هوادارى محمد عليميرزا را پيش كشيدند و باردبيل ريخته آنجا
تاريخ هيجده ساله آذربايجان ( فارسى ) — صفحة 74
مساهمون: احمد كسروى تبريزى
ص٧٤